گنجور

 
واعظ قزوینی

گر فلاطون زمانی، حرف دانستن مزن

نام خود را خط بطلان، از رگ گردن مزن

لب مجنبان از برای هرزه گفتن هر نفس

بر چراغ اعتبار خویشتن، دامن مزن

گر سخن خواهی کنی، عیب سخن کردن بگو

گر نخواهی تن زد، از حرف خموشی تن مزن

روشنایی خانه دل را، ز چشم عبرت است

بیش ازین از خواب غفلت، گل بر این روزن مزن

پهن دشتی، چون فضای عالم تجرید نیست

خیمه دل بیش ازین در تنگنای تن مزن

آفتی چون رد سائل نیست منعم، مال را

آتشی از حسرت موران، برین خرمن مزن

با تواضع میتوانی جان دشمن را گرفت

جز بشمشیر خمیدن، خصم را گردن مزن

آنچه منعم راست در کف، مفلسان را در دلست

شاخ گل گو خنده بر خاکستر گلخن مزن

گر ظفر خواهی چو واعظ خاک ره شو خصم را

خاک غیر، از گرد خود، بر دیده دشمن مزن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
واعظ قزوینی

همین شعر » بیت ۹

گر ظفر خواهی چو واعظ خاک ره شو خصم را

خاک غیر، از گرد خود، بر دیده دشمن مزن

جویای تبریزی

این به طور آن غزل جویا که واعظ گفته است

خاک غیر از گرد خود بر دیدهٔ دشمن مزن

جویای تبریزی

غازه از عکس رخت بر چهرهٔ گلشن مزن

بیش از این بر آتش مرغ چمن دامن مزن

خصم را از بردباری کن زبون خویشتن

تا توانی جز تغافل حربه بر دشمن مزن

از روان، بر آب گویی خانهٔ تن را بناست

[...]

آشفتهٔ شیرازی

در شب تاریک هجران جز می روشن مزن

جز شهاب آتشین بر جان اهریمن مزن

مطربا چون ساز کردی پرده عشاق را

جز نوای راست درهر کوی وهر بزن مزن

سوختی ای برق عالم سوز هر جا حاصلیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه