نی دل و دین ماند نه صبر و شکیبایی مرا
رفته رفته جمع شد اسباب تنهایی مرا
چند بر من رو نهد هر جا که باشد محنتی
دل گرفت از صحبت یاران هر جایی مرا
گر نیندازم نظر بر عارضت از صبر نیست
رشک می آید بدیدارت ز بینایی مرا
گر بمیرم با کسی هرگز نگویم درد دل
درد پنهانست بی شک به ز رسوایی مرا
کرد مستغنی ز فرش خاک و چتر آسمان
در بساط شوق ذوق بی سر و پایی مرا
سر نمی پیچم ز فرمان تو ای سلطان عشق
بنده فرمان پذیرم هر چه فرمایی مرا
قصه فرهاد و مجنون را فضولی کس نخواند
تا بر آمد نام در عالم به شیدایی مرا



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از احساس تنهایی و اندوه عمیق خود میگوید. او با اشاره به دل و دینش، ابراز میکند که صبر و شکیباییاش نیز از دست رفته و در پی محنتها و غمهای خود، از صحبت با دوستانش نیز دلگیر شده است. او میگوید که اگر نگاهش به محبوب نباشد، احتمال حسرت و رشک به وجود میآید. همچنین در پایان، به بندگی و اطاعت از عشق اشاره میکند و میگوید مشکلات و درد دلهایش را هرگز به کسی نمیگوید، زیرا این راز برایش مهمتر از رسوایی است. در نهایت، شاعر از داستانهای عاشقانه مانند فرهاد و مجنون یاد میکند و بر شیدایی خود در عشق تأکید میورزد.
هوش مصنوعی: دل و ایمان من از بین رفته و دیگر تاب و توان ندارم. به تدریج، همه چیزهایی که باعث تنهاییام میشود، جمع شدهاند.
هوش مصنوعی: بسیاری از جاها دشواریها بر من باریده است و هر کجا که هستم، از همراهی دوستانم دلگیر و ناراحت هستم.
هوش مصنوعی: اگر به چهره زیبای تو ننگرم، صبر نمیتواند کمکم کند، چرا که از دیدن تو حسرت به دلم میافتد.
هوش مصنوعی: اگر بمیرم، هرگز با کسی از مشکلاتم صحبت نمیکنم، چرا که دردهای پنهان بهتر است تا رسوایی.
هوش مصنوعی: او از احساس بینیازی و آزادی، از مادیات و محدودیتهای دنیا رهایی یافته و در دنیای شوق و ذوق، بیتوجه به موانع و محدودیتهای جسمی، سرشار از شادی و سرور است.
هوش مصنوعی: من از دستور تو سرپیچی نمیکنم ای سلطان عشق، من بندهای هستم که هرچه بگویی، اطاعت میکنم.
هوش مصنوعی: داستان فرهاد و مجنون هرگز به دست هیچکس فضولی نرسید تا زمانی که نام من در دنیا به شیدایی و عشق معروف شد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نیست بی دیدار تو در دل شکیبایی مرا
نیست بیگفتار تو در دل توانایی مرا
در وصالت بودم از صفرا و از سودا تهی
کرد هجران تو صفرایی و سودایی مرا
عشق تو هر شب برانگیزد ز جانم رستخیز
[...]
چشم مستش از نگاهی کرد سودایی مرا
کشتی از یک قطره می، گردید دریایی مرا
چشم باز از پیش پا دیدن حجابم گشته است
از نظر بستن یکی صد گشت بینایی مرا
نرمتر صد پیرهن از خواب مخمل گشته است
[...]
در میان خلق عالم، کشت تنهایی مرا
بلکه زین وحشت رهاند سر بصحرائی مرا
گر شدم محروم دوش از خدمتت، معذور دار
بود مهمان عزیزی، همچو تنهایی مرا
بال عنقا، نقش طاووسی نمیگیرد بخود
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.