گنجور

 
واعظ قزوینی

ز شرح اشتیاق دوست، تا حرفی بیان کردم

سراپا خویشتن را چون قلم صرف زبان کردم

چنان کاول شناساند الف، استاد کودک را

من اول ناوک او را، به دل خاطر نشان کردم

شدم در مکتب دل تا گلستان خوان حسن او

چو قمری سطر سرو قامت او را روان کردم

گذار عمر پیرم کرد و، من هم از خرام او

به فکر سرو خود افتادم و، خود را جوان کردم

اگر در عاشقی بلبل نمود افغان بسی واعظ

میان عاشقان، در خامشی، من هم فغان کردم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فضولی

بنایی از حباب اشک چشم خون فشان کردم

هوایت را درو از دیده مردم نهان کردم

ز جان بیرون نمی شد لذت عشقت بآسانی

مرا گفتی که ترک عشق من کن ترک جان کردم

دل خون گشته میل خاک پایت داشت دانستم

[...]

محتشم کاشانی

منم کز دل وداع کشور امن و امان کردم

ز ملک وصل اسباب اقامت را روان کردم

منم کانداختم در بحر هجران کشتی طاقت

رسیدم چون به غرقاب بلا لنگر گران کردم

منم کاورد کوه محنتم چون زور بر خاطر

[...]

میلی

ز هر نوعی که خاطرخواه او بود آن‌چنان کردم

که تا با خود به رغم دشمنانش مهربان کردم

جویای تبریزی

اگر حرفی ز سوز آتش عشقش بیان کردم

به رنگ شمع محفل خویش را صرف زبان کردم

فغانم از گداز آتش غم اشک حسرت شد

بحمدالله که درس ناله را امشب روان کردم

کشیدم بر سر آخر پردهٔ رسوایی عشقش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه