گنجور

 
واعظ قزوینی

از ناز اگر نیایی، خود در خیال مردم

رحمت چرا نیاید، باری بحال مردم؟!

از وحشتی که داری، حرف رخت نیاید

در مصحف نکویی، هرگز بفال مردم

بر کس نمیوزد تند هرگز نسیم لطفت

از دل چگونه خیزد گرد ملال مردم

چشمی ز صبح وصلت، هرگز نکرد روشن

هر چند سوخت خود را، شمع خیال مردم

خشم تو ای جفا جو، از لطف خلق خوشتر

هجر تو ای پری رو، به از وصال مردم

خواری بر خلایق، عزت بود بر دوست

صدر بهشت باشد، صف نعال مردم

واعظ ز منت خلق، ترسیده بسکه چشمم

خواهم که رو نشویم با اشک آل مردم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عرفی

گاهی مصیبت خود، گاهی ملال مردم

در عشوه خانهٔ دهر این است حال مردم

تا خون دل توان خورد، ای تشنهٔ کرامت

نزدیک لب میاور آب زلال مردم

همت ز خویشتن جو، چون بایزید و شبلی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه