جوهر از تیغ زبان شد،ریخت تا دندان مرا
گفت وگو، شد همچو سطر بی نقط بدخوان مرا
در نصیحت گوییم هریک زبانی شد جدا
تا ز پیری گشت دندان در دهن جنبان مرا
راه ندهم بعد از این تا آرزوها را در آن
بردر دل کرده پیری از عصا دربان مرا
گشته از بس لازم چشم گهرافشان مرا
فرق نتوان کرد تار اشک از مژگان مرا
دست و پا امروز باید زد، که از پیری دگر
دست و پا فردا نخواهد بود در فرمان مرا
از کتاب هستی ام آن سطر بی معنی که دهر
از گداز زندگانی زد خط بطلان مرا
هرچه واعظ میکند پیری ز من کم، مفت من
چون ز خود قطع تعلق میشود آسان مرا
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات و تفکرات شاعر درباره پیری و تأثیر آن بر زندگی و روحیهاش میپردازد. شاعر به این نکته اشاره میکند که با گذشت زمان، کلمات و نصیحتها به درستی منتقل نمیشوند و دندانهایش که نشانهای از پیری هستند، در تواناییاش در بیان افکارش تاثیر گذاشتهاند. او از عدم تواناییاش در آرزو کردن و دلتنگی از وابستگیهایش به جوانی و زندگی میگوید. همچنین، به تفاوتهای ظریف و دردهای عاطفی اشاره میکند که به خاطر پیری به وجود آمدهاند. در نهایت، شاعر از این مینالد که زندگیاش هیچ معنی و هدفی ندارد و پیری به او فشار میآورد تا از کلیه وابستگیها دست بکشید.
هوش مصنوعی: تیغ زبانم جوهر شد و تا دندانم ریخت. گفتوگویم شکلی بینقطه و ناخوانا به خود گرفت.
هوش مصنوعی: هر کس حرفی برای نصیحت دارد و هر زبانی جدایی دارد، اما زمانی که به پیری نزدیک میشویم، دندانهای ما در دهان بیحرکت میشود و نمیتواند صحبت کند.
هوش مصنوعی: من دیگر اجازه نمیدهم که آرزوهایم به دست پیری که با عصایش دربندی میکند، در دل من جا بگیرند.
هوش مصنوعی: چشمهای من از بس که همیشه اشک میریزند، دیگر نمیتواند فرق بین تار موی من و اشکهایی که از مژههایم میریزد را تشخیص دهد.
هوش مصنوعی: امروز باید تلاش و کوشش کنی، چون در آینده و با بالا رفتن سن، دیگر نمیتوانی به راحتی و به فرمان خود عمل کنی.
هوش مصنوعی: از زندگیام یک جمله بیمعنا وجود دارد که زمان با سختیها و چالشهایش، آن را نادرست و بیمحتوا به حساب آورده است.
هوش مصنوعی: هر چه واعظ میگوید، من علاقهای به کم شدن سن خود ندارم؛ چرا که زمانی که از وابستگیهای خود جدا میشوم، این کار برایم راحتتر میشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گر ندادی آرزوی وصل جانان ،جان مرا
زندگی نگذاشتی بی او غم هجران مرا
سرومن آغشته در اشک جگرخون من است
فارغم گر باغبان نگذاشت در بستان مرا
نیست فرقی در میان شخص من با سایه ام
[...]
ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا
من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا
جان و دل پر درد دارم هم تو در من مینگر
چون تو پیدا کردهای این راز پنهان مرا
ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک
[...]
مدتی گردون ز غیرت داشت سرگردان مرا
زانک در دانش مزید یافت بر اقران مرا
منت ایزد را که باز از ظلمت حرمان چو خضر
رهنما شد بخت سوی چشمه حیوان مرا
بودم اندر تیه حیرت مدتی همچون کلیم
[...]
ای سکندر دولتی کاوصاف لطفت دم به دم
میگشاید از زبان، صد چشمه حیوان مرا
تا قضا بستان سرای دولتت را ساخت، ساخت
بلبل دستان سرای آن سرا بستان مرا
در زمانت ابر میگوید به آواز بلند
[...]
هست در دیر آفتی هر دم به قصد جان مرا
زنده بردن از سر کوی مغان نتوان مرا
خانه دل بود آبادان ز تقوی وه که ساخت
عشوه های ساقی و سیل قدح ویران مرا
پرده زهدم چه سان پوشد که از آشوب می
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.