گنجور

 
واعظ قزوینی

ز عکست آینه، چون آب در خروش آید

ز چهره تو قدح، همچو می بجوش آید

ز شوق اینکه خرامی چو سرو در بازار

گل از بهشت بدکان گل فروش آید

ز ناتوانی خویشم غمی که هست، اینست:

که ناله ام نتواند ترا بگوش آید!

بود سلام وداعم یکی، که پیش تو کس

چنان زخود نرود، کو دگر بهوش آید

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

ز هر نوا دل عشاق کی به جوش آید

ز عندلیب مگر ناله ای به گوش آید

چنان فسرده ز بیگانگی نگردیده است

که خونم از نگه آشنا به جوش آید

فغان من ز محرک غنی ورنه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه