گنجور

 
واعظ قزوینی

چو شرح حال شهیدان او رساله شود

تمام خون شفق، سرخی مقاله شود

چنان زپا نفتادم که گردمش در بزم

ز دور چرخ اگر خاک من پیاله شود

پی نظاره چو باران بر روی هم ریزند

چو خط بدور مه عارض تو هاله شود

شکستگی است نشانی درست کامل را

شراب زرد کند چهره، چون دو ساله شود

دهد ز کیسه فکر معاش، تنخواهش

اگر به خاطر واعظ غمی حواله شود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ظهیر فاریابی

عماد دولت ودین صدر و پیشوای جهان

تویی که بزم تو را ماه نو پیاله شود

ز ابر دیده چو باران اشک بدخواهت

به لب رسد ز نفسهای سرد ژاله شود

مرا ز شادی جاه تو هر زمان باری

[...]

سلیم تهرانی

پیاله چون به من از دست او حواله شود

دهان غنچه پر از آب چون پیاله شود

ز شوق بزم وصال تو همچو موسیقار

نفس چو پیش لب من رسید، ناله شود

هوای داغ جنون در کدام سرکه نبود؟

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه