از جگر خوناب اشکم خوش به سامان میرسد
وه چه رنگین کاروانی از بدخشان میرسد
میرسد صد ره مرا از ناتوانی جان به لب
تا نگاه حسرت از چشمم به مژگان میرسد
میکشد بیش از تو زحمت رزق، تا یابد ترا
میرسد تا بر لبت، جان بر لب نان میرسد
نیست از الوان نعمتها، به جز زحمت ز تو
همچنان کز لقمه، خاییدن به دندان میرسد
رخ چو کاهی شد ز پیری، دل به خود یک جو مبند
خوشه گردد زرد، چون عمرش به پایان میرسد
چهره دل میکند پاک از غبار یاد شهر
دست واعظ گر به دامان بیابان میرسد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعری است که از احساسات عمیق و درد فردی سخن میگوید. شاعر با استفاده از تصاویری زیبا، ابراز میکند که اشکها و دردهایش به نوعی به سامان و آرامش منتهی میشوند. او به کاروانی رنگین از خوشیها اشاره میکند که از سختیها میگذرد و به او نزدیک میشود. همچنین بیان میکند که تلاش و زحمت برای رسیدن به عشق و آرزوها امری ضروری است و نعمتها تنها با زحمت به دست میآیند. در نهایت، شاعر به پیری و گذر عمر اشاره میکند و یادآور میشود که با گذشت زمان، زیباییها نیز زایل میشوند. در کل، شعر نگاهی عمیق به زندگی، عشق، زحمت و گذر زمان دارد.
هوش مصنوعی: اشکهای دردناک من به خوبی به مقصد میرسند و چه کاروانی زیبا و رنگین از بدخشان در حال آمدن است.
هوش مصنوعی: از شدت ناتوانی، به جایی میرسم که جانم به لب میرسد و نگاه حسرتی که از چشمانم میریزد، به مژگانم میرسد.
هوش مصنوعی: بیش از تو، تلاش و زحمت برای به دست آوردن روزی میکشد؛ تا زمانی که تو را پیدا کند و آنچه نیاز داری به لبهایت برساند. در این روند، جانش به لب میرسد تا نان را به تو برساند.
هوش مصنوعی: تنها چیزی که از نعمتها باقی مانده، سختی و تلاش توست؛ بهطوری که برای به دست آوردن لقمهای باید زحمت بکشی و دندان روی هم فشار دهی.
هوش مصنوعی: وقتی چهرهات به خاطر پیری پژمرده میشود، به احساسات و دلخوشیهای خود وابسته نباش. مانند خوشهای از نبات که وقتی به پایان عمرش نزدیک میشود، زرد میشود.
هوش مصنوعی: چهره دل از آلودگیهای یاد و خاطرات شهر پاک میشود، وقتی که نصیحتکننده در بیابان به آرامش و آزادی دست مییابد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دردمندان را ز بوی دوست درمان میرسد
مژدۀ فرزند پیش پیر کنعان میرسد
یوسف کنعانی از زندان همییابد خلاص
خاتم دولت به انگشت سلیمان میرسد
خضر را نور الهی رهنمایی میکند
[...]
یارب این خرم نسیم از عالم جان میرسد
یا ز بستان ارم یا باغ رضوان میرسد
یا دم پیراهن یوسف شده همراه او
از برای نور چشم پیر کنعان میرسد
یا مشام جان پاک مصطفی را از یمن
[...]
شادی آمد از درون امشب که هان جان میرسد
جان به استقبال شد بیرون که جانان میرسد
یار چون گیسو کشان در پای یار آمد ز در
مژده ای دل کان شب سودا به پایان میرسد
خوش بخند ای دل که اینک صبح خندان میدمد
[...]
مژدهای دادم صبا ای دل که جانان میرسد
درد دوری را بده تسکین که درمان میرسد
باد نوروزی پیامی میدهد سوی چمن
کان گل خوشبو در این زودی به بستان میرسد
گرچه محرومی ز روز دولت وصلش دلا
[...]
مژده ای دل مر ترا کآرامش جان میرسد
خَه خَه ای جان زنده شو چون بوی جانان میرسد
بَخ بَخ ای آدم ترا کایّام ناکامی گذشت
کز یزید خوشخبر پیغام رضوان میرسد
سر برآر ای ساکن بیتالحزن تا بشنوی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.