گنجور

 
واعظ قزوینی

صبح میسازد شب من چشم گوهرپاش را

بار خاطر نیست هرگز روز من خفاش را

ناقبولی آن قدر دارم که بر تصویر من

خط بطلان نیست هر موی قلم نقاش را

چشم دشمن، روشن از روز سیاه من شود

ظلمت شب سرمه باشد دیده خفاش را

گر بخشم آن تندخو دامن ز ما افشاند و رفت

مدعا دامن زدن بود آتش سوداش را

واعظ ما چشم تا وا کرد از غیر تو بست

این چنین باید بنازم دیده بیناش را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مولانا

کی توان کردن نصیحت عاشق اوباش را؟!

کی توان پوشیدن این عیش پدید و فاش را

جام مستوری که خام عشق او اندر کشید

در قلاشی می‌بسوزد عالم قلاش را

هرکه بیند روی او، او گشت آلتون تاش او

[...]

حکیم نزاری

ره نباشد در حریم عشق هر اوباش را

طاقت خورشید ناممکن بود خفاش را

پادشاهی نیست جز درویشی و آزادگی

پس میسر نیست هفت اقلیم جز قلاش را

گر تفرج می‌کنی باری بیا طوفی بکن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه