لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
حکیم نزاری

ره نباشد در حریم عشق هر اوباش را

طاقت خورشید ناممکن بود خفاش را

پادشاهی نیست جز درویشی و آزادگی

پس میسر نیست هفت اقلیم جز قلاش را

گر تفرج می‌کنی باری بیا طوفی بکن

عالم دردی کشان بی غم خوش باش را

دور باش از اهل دنیا زان که نا ایمن بود

روزگار از خوف سلطان حاجب و فراش را

نیک خواه و نیک باش و نیک بین و نیک دان

چون قلم رفته ست بر لوح ازل نقاش را

دم مزن با نفس ناقص مشورت با عقل کن

مرد عاقل کی به نامحرم برد کنکاش را

سینه خالی کن نزاری تا فرود آید ملک

گر نه کی بتوان کشیدن کینه و پرخاش را

آتش خشمت بریزد آب روی ایمن مباش

آب جوی است آب رویت در نظر فحاش را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مولانا

کی توان کردن نصیحت عاشق اوباش را؟!

کی توان پوشیدن این عیش پدید و فاش را

جام مستوری که خام عشق او اندر کشید

در قلاشی می‌بسوزد عالم قلاش را

هرکه بیند روی او، او گشت آلتون تاش او

[...]

واعظ قزوینی

صبح میسازد شب من چشم گوهرپاش را

بار خاطر نیست هرگز روز من خفاش را

ناقبولی آن قدر دارم که بر تصویر من

خط بطلان نیست هر موی قلم نقاش را

چشم دشمن، روشن از روز سیاه من شود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه