گنجور

 
واعظ قزوینی

آنکه هرلحظه نمرد از غم رویت، چون زیست؟

وآنکه از گریه نشد آب، نمیدانم کیست؟

مردم شهر محبت همه درویشانند

ناتوانیست که در مملکت عشق قویست

دست برداشتن وقت دعا ایمائی است

که شفاعتگر ما پیش خدا دست تهیست

این لئیمان که به همچشمی هم جود کنند

چون دو چشمند که بی هم نتوانند گریست

همه گفتند که: بر دوری تو صبر کنند

آنکه میگفت و نمیکرد بجز واعظ کیست؟

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
منوچهری

راست گویید که این قصه و این نادره چیست

وانکه آبستنتان کرد بگویید که کیست

این چه بیشرمی و بیباکی و بیدادگریست

جای آنست که باید به شما بر بگریست

سیف فرغانی

ای که در صورت خوب تو جمال معنیست

قبله روح از آن روی کنم کان اولیست

هرکرا قالب دل جان نپذیرفت از عشق

همچو تمثال بود، صورت او بی معنیست

ره نماینده همیشه بظلال عشق است

[...]

نظام قاری

جامه خوش ببر از دست گدایان نکنم

که بدوزند بمن کیسه که این بزازیست

فضولی

ای که از جهل مقید شده بر صورت

این صفت در روش اهل خرد بی معنیست

هر که شد واله صورت بهوای دل خود

هیچ گه ملتفت معرفت معنی نیست

هست طفلی که بتعلیم معلم ز کتاب

[...]

فصیحی هروی

گریه گردیده گدازست فصیحی گله چیست

کشتی نوح شکستن هنر طوفان است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه