گنجور

 
واعظ قزوینی

دل تو آهن و رو سنگ و خواب سنگین است

چه شد که موی تو را پنبه، خرقه پشمین است

به نی سواری طفلان پرد هنوز دلت

کنون که وقت سواری بر اسب چوبین است

ترا نه فرصت حق گویی است و حق بینی

زبان و چشم ز بس خودستا و خودبین است

دلی که درد ندارد، براحت ارزانی

سری که شور ندارد، سزای بالین است

چگونه لب به سخن واشود در آن محفل؟

که نیست نیم سخن فهم و، صد سخن چین است

چو آفتاب مکن ذره یی ز گرمی فوت

که خصم تند خنک روی، شیر برفین است

مدار صحت ما، با گذشتگان گذرد

که پاس دوستی امروز رسم پیشین است

ز یاد مرگ بود بر تو تلخ آب حیات

از آن جبین تو واعظ همیشه پرچین است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ابوالفرج رونی

بدان خدای که بر روی رقعه عظمت

کمیته بیدق حکمش هزار فرزین است

دو چاکرند همی صبح و شام بر در او

که آن یکی گهرافشان و این گهر چین است

سپهر زیر کف قهرمان قدرت اوست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ابوالفرج رونی
امیر معزی

چه گوهرست که کانش خُم دَهاقین است

به رنگ لالهٔ نَعمان و بوی نسرین است

به مجلس ملکان همنشین زیر و بم است

به بزم ناموران مونس ریاحین است

نه آینه است ولیکن درو به‌دست بتان

[...]

مولانا

ستیزه کن که ز خوبان ستیزه شیرینست

بهانه کن که بتان را بهانه آیینست

از آن لب شکرینت بهانه‌های دروغ

به جای فاتحه و کاف‌ و ها و یاسین است

وفا طمع نکنم زانک جور خوبان را

[...]

سعدی

اگر تجارت بحر و سفینه می‌خواهی

سفینه‌ای که در او بحرها بود این است

سفینه‌ای‌ست که گر صد هزار از آن خواهی

کنار بحر هزارش روان به یک چین است

همام تبریزی

مرا دماغ ز بویت هنوز مشکین است

دهان من به حدیث لب تو شیرین است

به باغ می‌کشدم آرزوی دیدارت

چه جای برگ گل وارغوان و نسرین است

به وقت خنده نظر کرده‌ام به دندانت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه