گنجور

 
واعظ قزوینی

رفت پیری چو ز حد، مرگ گوارنده تر است

شربت مرگ درین شیر بجای شکر است

میرسد قاصد پیری،ز عصا نامه بکف

زندگی رفته، اجل آمده، کاینش خبر است

زهر آوازه مرگی، بگشا دیده ز خواب

کان شب عمر ترا بانگ خروس سحر است

همدمان فاتحه خوانند برای تو همه

در ره مرگ، عمل با تو همین همسفر است

فقر ایوان بلندیست، برآیی چو برآن

پادشاهی و، جهانت همه باغ نظر است

گریه از تلخی ایام، چو طفلان تا چند؟

شیر مادر بودت، گر همه پند پدر است

سپر و جبه و جوشن، ببرت ای ظالم

همه وابسته یک ناوک آه سحر است

گریه از درد تو ای یار، مرا نور دو چشم

آتش عشق تو ای دوست، مرا تاج سر است

عیب جویان همه چشمند و زبان، گوشی نیست

ورنه گفتار تو واعظ همه در و گهر است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصرخسرو

ای خردمند نگه کن که جهان برگذر است

چشم بیناست همانا اگرت گوش کر است

نه همی بینی کاین چرخِ کبود از برِ ما

بسی از مرغ، سبکپَرتر و پرّنده‌تر است؟

چون نبینی که یکی زاغ و یکی باز سپید

[...]

سوزنی سمرقندی

در خانی ز پس اوست و بآنحلقه در است

نتوان گفت کز آنهاست کز آنها بتر است

سرخ مرد است ولی چاره چه دانم چو غر است

سرخ عر نبود در زیر برنگ دگر است

فلسفه داند و از فلسفه دانان خر است

[...]

عطار

بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است

که همه کار جهان رنج دل و دردسر است

تا تو در ششدرهٔ نفس فرومانده شدی

مهره کردار دل تنگ تو زیر و زبر است

عمر بگذشت و به یک ساعته امید نماند

[...]

سعدی

هر کسی را نتوان گفت که صاحب‌نظر است

عشقبازی دگر و نفس‌پرستی دگر است

نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپید

یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصر است

هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه