گنجور

 
واعظ قزوینی

زان لبم، چاره یک شکر خند است

درد دل را، علاج گلقند است

خال نیلی، برآن لب شیرین

تخم ریحان و، شربت قند است

برد دیوانه خوشدلی ز میان

غصه ها حصه خردمند است

هر طرف گریه چشمه چشمه روان است

غم عشق تو کوه الوند است

اوست مجنون ز مردم ای عاقل

که به زنجیر فکرها بند است

نیست واعظ به از سخن اثری

زاده طبع به ز فرزند است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ادیب صابر

قدر مردم سفر پدید کند

خانه خویش مرد را بند است

تا به سنگ اندرون بود گوهر

کس چه داند که قیمتش چنداست

نظامی

ره به جان رو که کالبد کُند است

بار کم کن که بارگی تند است

سعدی

اولین باب تربیت پند است

دومین نوبه خانه و بند است

سومین توبه و پشیمانی

چارمین شرط و عهد سوگند است

پنجمین گردنش بزن که خبیث

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

دل ما در هوای الوند است

در سر زلف یار دربند است

خواجه تبریزی است و در قره باع

شاه سروان امیر در بند است

یار بلخی ما ز تربت رفت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه