گنجور

 
واعظ قزوینی

در چنگ خصم پاک گهر ایمن از بلاست

چون دانه شرار که در سنگ آسیاست

آن را که پادشاهی درویشی آرزوست

بر فرق او کلاه نمد سایه هماست

جز خویش را کسی بنظر در نیاورد

خود بین کسی که نیست درین عهد، چشم ماست

راز نهان ما چه عجب گر شود بلند؟

در کوهسار درد نفس می کشی، صداست

تا در دل آن نگار بتمکین نشسته است

عالم اگر زجای بجنبد، دلم بجاست

در خانه دل، ای غم جانان خوش آمدی

در دیده ای غبار رهش، از تو صد صفاست

بیگانگان زدرد تو همراز هم شدند

هرکس که دیده است ترا با من آشناست

بالد بخویش روز بروزم گداز تن

واعظ ببین دیار محبت خوش هواست!

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode