گنجور

 
واعظ قزوینی

به پیری و جوانی در طلب، زشتست تقصیرت

که ره دور است و ناچار است از ایوار و شبگیرت

دگر کودک نه یی، خود را ببر از دایه دنیا

که این غداره خونت میخورد، گر میدهد شیرت

ذلیل حکم دنیا گشته یی، شرمت نمیآید

که با این لاف مردی، پیرزالی کرده تسخیرت؟

ترا هرچند پهلو میدهد دنیا، ازو رم کن

که این صیاد میخواهد که آرد بر سر تیرت

نگردد غنچه تا گل، بوی عشقی زآن نمی آید

برنگ غنچه ای دل، جز خرابی نیست تعمیرت

زخود این بند بگسل، گر جنون کاملی داری

که بوی عقل، ای دیوانه می آید ز زنجیرت

چه می آید ز تدبیر تو با تقدیر حق واعظ

بنه گردن به تقدیرش، که به زین نیست تدبیرت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بیدل دهلوی

زهی ‌خمخانهٔ حیرت‌،‌کلام‌ هوش تسخیرت

دماغ موج می‌، آشفتهٔ نیرنگ تقریرت

حدیث شکوه با این سادگی نتوان رقم کردن

گهر حل‌کردنی دارد مدادکلک تحریرت

شکایت‌نامهٔ بیداد محو بال عنقا شد

[...]

طغرل احراری

زهی آیینه را حیرت خیال عکس تصویرت

کمان فتنه را ناوک حدیث چشم زهگیرت!

چو خاک اکنون به باد از آتش تیغ توام لیکن

بسی جوهر ز خونم گل کند از آب شمشیرت

نمی‌روید به جز یاقوت دیگر هیچ از خاکش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه