گنجور

 
ترکی شیرازی

عاشق آن باشد که شرط عشق را آرد به جا

در فنای خویشتن معشوق را سازد رضا

عاشق آن باشد که گر برند بندش را زبند

در مقام جان فشانی نی نعم گوید نه لا

عاشق آن باشد که نبود در غم اهل و عیال

خویش را سازد مجرد از تمام ماسوی

جان فدای همت آن عاشق صادق که کرد

در ره معشوق، ترک جان و مال و اقربا

هیچ دانی کیست آن عاشق، که در راه حبیب

کرد ترک جان و مال و هستی خود از وفا

باشد آن عاشق، فروغ دیدهٔ زهرا حسین

لالهٔ خونین داغستان دشت کربلا

تا قدم بنهاد آن شور آفرین راه عشق

در ره معشوق، کرد از شوق، جان و سر فدا

چون خیل الله، در قربانگه کرب وبلا

کرد اکبر را فدای دوست در کوه منا

در منای قرب حق، قربا نیش مقبول شد

کربلایش زان سبب شد کعبهٔ اهل صفا

با وجود آنکه بودی آب مهر مادرش

شمر با خنجر بریدش تشنه لب، سر از قفا

خوش به بازار شهادت، او شفاعت را خرید

همتش نازم که کرد آخر به عهد خود وفا

ای حسین ای عاشق جانباز عشق ذوالجلال

کن نظر از مهر سوی عاشق غم مبتلا

عاشقان کوی تو هر چند بسیارند لیک

«ترکی» افسرده از عشق تو افتاده زپا

 
 
 
sunny dark_mode