شوخی که بگذرد ز دل ما سنان او
باشد خدنگ حادثه تیر کمان او
در صحن باغ غنچه نشکفته ز انفعال
خون میخورد ز حسرت رشک دهان او
وصف حدیث موی میانش چسان کنم؟!
ترسم زیان رسد ز سخن در میان او!
ریزد به خاک شربت آب نبات را
وقت سخن حلاوت شهد بیان او
بادا همیشه روز و شب و لحظه و زمان
چون مردمک به خانه چشمم مکان او!
از ناز اگرچه لب نکشاید مرا بود
جزء کرشمه نگهش ترجمان او!
صط کمال طغرل ما رفت در جهان
از بس که شد به نخل سخن آشیان او
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف احساسات عمیق و زیباییهای عشق میپردازد. شاعر از اشتیاق و حسرت نسبت به محبوبش سخن میگوید و به زیباییهای ظاهری و داخلی او اشاره میکند. او از تاثیرات نامطلوب عشق مینالد و میگوید که حتی توصیف زیباییهای محبوبش برایش دشوار شده است. همچنین، از لذت و شیرینی کلام او صحبت میکند و نشان میدهد که چگونه وجود محبوبش در زندگیاش حس زیبایی و دلانگیزی ایجاد میکند. در نهایت، شاعر به تداوم این عشق و اهمیت آن در زندگیاش اشاره میکند.
هوش مصنوعی: وقتی که یک شوخی به پایان برسد، احساسات ما به سمت دیگر میرود و آنچه که برای ما باقی میماند، آثار و نشانههای حوادثی است که در زندگیمان اتفاق میافتد.
هوش مصنوعی: در گوشهای از باغ، غنچهای که هنوز باز نشده است، به خاطر حسرت و ناراحتیاش گویی از احساسات درونیاش خون میخورد و این حسرت شبیه به رشک چیزی را در دل دارد.
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم درباره موهایش صحبت کنم؟! میترسم که صحبت کردن در این مورد به او آسیب برساند!
هوش مصنوعی: وقتی او صحبت میکند، شیرینی کلامش باعث میشود که شربت و آبنبات بر زمین بریزد و همه جا را پر از لذت کند.
هوش مصنوعی: همیشه در هر روز و شب و هر لحظه، جای او باید مانند مردمک چشمم در ذهنم باشد!
هوش مصنوعی: اگرچه از ناز و حرفهایش دوری کند، اما نگاهش به تنهایی میتواند تمام حرفهایش را بیان کند.
هوش مصنوعی: طغرل، که نماد کمال و زیبایی است، به واسطهی قدرت کلامش و تاثیر کلامی که بر دیگران گذاشته، به نقطهای رسیده که در جهان جاودانه شده و نامش در دلها و ذهنها باقی مانده است. او چنان در گفتار خود تواناست که سخنانش به منزلی امن و پناهگاهی تبدیل شده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دوران ملک ظالم و فرمان قاطعش
چندان روان بود که برآید روان او
هرگز کسی که خانه مردم خراب کرد
آباد بعد از آن نبود خاندان او
بنگر بدان دو ابروی همچون کمان او
وآن غمزهٔ چو تیر و رخ مهربان او
انگشت میگزد به تحیر کمان چرخ
ز انگشت رنگ داده و انگشتوان او
گر جان من طلب کند، از وی دریغ نیست
[...]
کو خسروی که بود جهان در امان او
پیوسته بود جان جهانی به جان او
کو صفدری که روز دغا خصم شوم پی
میجست همچو تیر ز دست و کمان او
کو آن عنان گرای که کوه گران رکاب
[...]
آتش به عالمی زد و آسود جان او
بس دور بود این ز دل مهربان او
نقاش تاکشد اثر ناتوان او
بندد قلم ز سایهٔ موی میان او
از بحر عشق رخت سلامتکه میبرد
کشتی شکستن است دلیل کران او
حزنی در ین بساط تحیر نیافتم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.