گنجور

 
طغرل احراری

شوخی که بگذرد ز دل ما سنان او

باشد خدنگ حادثه تیر کمان او

در صحن باغ غنچه نشکفته ز انفعال

خون می‌خورد ز حسرت رشک دهان او

وصف حدیث موی میانش چسان کنم؟!

ترسم زیان رسد ز سخن در میان او!

ریزد به خاک شربت آب نبات را

وقت سخن حلاوت شهد بیان او

بادا همیشه روز و شب و لحظه و زمان

چون مردمک به خانه چشمم مکان او!

از ناز اگرچه لب نکشاید مرا بود

جزء کرشمه نگهش ترجمان او!

صط کمال طغرل ما رفت در جهان

از بس که شد به نخل سخن آشیان او

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

دوران ملک ظالم و فرمان قاطعش

چندان روان بود که برآید روان او

هرگز کسی که خانه مردم خراب کرد

آباد بعد از آن نبود خاندان او

اوحدی

بنگر بدان دو ابروی همچون کمان او

وآن غمزهٔ چو تیر و رخ مهربان او

انگشت می‌گزد به تحیر کمان چرخ

ز انگشت رنگ داده و انگشتوان او

گر جان من طلب کند، از وی دریغ نیست

[...]

سلمان ساوجی

کو خسروی که بود جهان در امان او

پیوسته بود جان جهانی به جان او

کو صفدری که روز دغا خصم شوم پی

می‌جست همچو تیر ز دست و کمان او

کو آن عنان گرای که کوه گران رکاب

[...]

میلی

آتش به عالمی زد و آسود جان او

بس دور بود این ز دل مهربان او

بیدل دهلوی

نقاش تاکشد اثر ناتوان او

بندد قلم ز سایهٔ موی میان او

از بحر عشق رخت سلامت‌که می‌برد

کشتی شکستن است دلیل‌ کران او

حزنی در ین بساط تحیر نیافتم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه