گنجور

 
طالب آملی

نه از عرق شده نمناک جامه بر بدنش

قبا گریسته از رشک قرب پیرهنش

ز آب تیغ تو آن فیض یافت کشتهٔ عشق

که جان بحشر کشد رخت‌تر بود کفنش

کلاه حسن ببالد چو شاخ گل بسرش

قبای ناز بنازد چو سرو بر بدنش

جمال دوست بنامحرمان نموده چراغ

همین گناه بس است از برای سوختنش

بکام «طالب» دلخسته کی رسد هیهات

لبی که سجده نماید عقیق در یمنش

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
ادیب صابر

شگفت نیست چو با تیغ در مصاف آید

که تیغ کوه بلرزد ز دست تیغ زنش

لب ملوک همی بوسه بر بساطش داد

هنوز ناشده از لب طروات لبنش

ظهیر فاریابی

هزار توبه شکسته ست زلف پر شکنش

کجا به چشم در آید شکست حال منش؟

دل شکسته اگر زلف او بیا غالی

کم از هزار نیابی به زیر هر شکنش

مرا دو دیده ز حسرت سپید گشت چنانک

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

درست گشت همانا شکستگّی منش

که نیک از ان بشکست زلف پر شکنش

دل شکسته به زلفش اگر برآغالی

کم از هزار نیابی به زیر هر شکنش

دگر ندید کسی تندرست زلفش را

[...]

سعدی

رها نمی‌کند ایام در کنار منش

که داد خود بستانم به بوسه از دهنش

همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق

بدان همی‌کند و درکشم به خویشتنش

ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف

[...]

امیرخسرو دهلوی

قبا و پیرهن او که می رسد به تنش

من از قباش به رشکم، قبا ز پیرهنش

کرشمه می کند و مردمان همی میرند

چه غم ز مردن چندین هزار همچو منش

عجب، اگر نتوان نقش خاطرش دریافت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه