گنجور

 
طالب آملی

زآن نمودیم من و دل، چو شب از غم پوشش

که ندیدیم به از جامهٔ ماتم پوشش

ما به عریانی شمشیر تو آموخته‌ایم

زخم ما را، ز نمک به که، ز مرهم پوشش

جامه کردم سیه و جام غمی بگرفتم

که مهیا بودم هم خورش و هم پوشش

لقمه و خرقه می‌فزا که بود بیش عزیز

مرد چندانکه بود کم خورش و کم پوشش

می‌کنم اشک تنک بر دل اندام ضعیف

خار خشکم سزدم کسوت شبنم پوشش

تو به عریانی و وارستگی عیسی وقت

وین خزان را همگی ساخته آدم پوشش

ما غم از بهر خورش و ز پی پوشش نخوریم

بگل تیره خوراک و بجهنم پوشش

«طالبم» ساخته با کسوت دیرینهٔ داغ

چون عروسان نکنم تازه دمادم پوشش

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی