نه از عرق شده نمناک جامه بر بدنش
قبا گریسته از رشک قرب پیرهنش
ز آب تیغ تو آن فیض یافت کشتهٔ عشق
که جان بحشر کشد رختتر بود کفنش
کلاه حسن ببالد چو شاخ گل بسرش
قبای ناز بنازد چو سرو بر بدنش
جمال دوست بنامحرمان نموده چراغ
همین گناه بس است از برای سوختنش
بکام «طالب» دلخسته کی رسد هیهات
لبی که سجده نماید عقیق در یمنش