گنجور

 
طالب آملی

خدایگانا آنی که در تبسم رای

بصبح غوطه دهی پیکر شب دیجور

غبار کوی تو چون فیض سرمه سازد عام

بیاض دیدهٔ اعمی کند کرشمهٔ نور

فلک بعهد تو بخشد به عینک آلات قطع

که همچو دیدهٔ بدبین شود ز روی تو دور

چنان بعهد تو معمور و دایرست جهان

که گر شود بمثل خاک بایرات ضرور

بعمرها نتوان ز آن متاع چندان یافت

که کس بمیل تصور کشد بدیدهٔ مور

سزد که جغد هوا آشیان شود چو همای

کنون که عدل تو جائی نهشت نامعمور

بدور حفظ تو اطفال مهد بی آسیب

کنند جای سر انگشت نشتر زنبور

دود خیال تو جائی‌که در نظارهٔ آن

بچشم وهم قدم سوده باز گردد نور

بنوعی از مدد قهرمان انصافت

بلند گشته لوای تسلط مقهور

که باز رشوه پی حفظ باقی اعضا

متاع سینه فرستد بچنگل عصفور

زمانه شعلهٔ افشرده را بدور تو ریخت

بجام و یافت همان نشأهٔ شراب طهور

سپهر اخگر حل‌کرده را بعهد تو بست

بزخم و چند گل فیض مرهم کافور

شراب لطف تو تا ساخت فیض مستی عام

دگر ندیده کسی نرگس بتان مخمور

بعصر طبع تو گر بوی گل کشد آسیب

نزاکتی شده یار طبایع جمهور

که زخمیان هلاک آرزو نمک سایند

ز نوشخند بتان بر جراحت ناسور

بحسن خلق تو گر عشوه بود عاشق را

رخ نیاز نتابد ز جلوهٔ منظور

نمونه‌ئی بود از خلد گلشن رأیت

چو نهرشیر در او موج زن جداول نور

تبارک الله زین گردش آفرین قلمت

که برده آب رخ پیچمان طرهٔ حور

سیه نئی که چو زد بر نواصماخ انگاشت

که طفل نغمه نزاد از مشیمهٔ طنبور

دم صریر نمکسود رشگ تحریرش

بزخم نغمهٔ داود در ادای زبور

فلک جنابا، طی شد حدیث حمد و ثنا

اجازتی که کنم حرف مدعا مذکور

مرا در این همه تصدیع اینکه سعی نصیب

بنقل صوری زین الکه دارم مجبور

غبار خاسته‌ام ز آن سپهر میکندم

باستین سفر ز آستان جاه تو دور

کرشمه خله خاطر مراست میدانی

بآن کرشمه چه سازم بلاست طبع غیور

هجوم غیرت آن عشوه میدهد پرواز

بیال حسرت و دردم ازین بهشت سرور

وگرنه در بن ناخن بود فراق ترا

هزار تلخی جان‌کندن و فشارش گور

چو عزم ساخته‌ام جزم و راسخم امید

که طرف ابروی دستور بخشدم دستور

همیشه تا بود آثار منشیان کلام

بنام نامی ارباب مکرمت مشهور

مآثرم همگی مشتهر بنام تو باد

چه در اماکن غیبت چه در مقام حضور

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
رودکی

به دور عدل تو در زیر چرخ مینایی

چنان گریخت ز دهر دو رنگ، رنگ فتور

که باز شانه کند همچو باد سنبل را

به نیش چنگل خون ریز تارک عُصفور

فرخی سیستانی

دلم همی نشود بر فراق یار صبور

همی بخواهد پرسیدن و سلام از دور

اگر فراق بخواهد دل من از پس وصل

ملامتش نکنم بلکه دارمش معذور

ز کام و آرزو‌ی خویش گم شده‌ست دلم

[...]

قطران تبریزی

گل شکفته نماند مگر بصورت حور

خروش رعد نماند مگر بنفخه صور

مسعود سعد سلمان

رسید عید و من از روی حور دلبر دور

چگونه باشم بی روی آن بهشتی حور

مرا که گوید کای دوست عید فرّخ باد

نگار من به‌لهاوور و من به نیشابور

ره دراز و غریبی و فرقت جانان

[...]

وطواط

جهان سرای غرورست، نی سرای سرور

طمع مدار سرور اندرین سرای غرور

بعاقبت بحسام هوان شود مجروح

دلی که او بحطام جهان شود مسرور

فساد دین همه از جمع خواسته است و ترا

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از وطواط
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه