گنجور

 
طالب آملی

ز اقتضای هوا های مختلف یکچند

مرض کشید تنم را بذوق بر بستر

سپاه تب حشر آورد بر سواد تنم

چنانکه شعله کشد بردیار خس لشکر

حرارتی ز مسامات دل به سینه شتافت

که گر به بحر زدی خویش را نمودی بر

حرارتی که اگر یاد آن کند خورشید

شود کف عرق و درچکد ز زلف سحر

حرارتی که بجنب مأثر ناریش

فتیله پنبه فشاند بداغهای جگر

حرارتی که اگر پرتو افکند به جحیم

عرق چکان شود اندام شعله‌های سقر

وز آن عرق که چکد شخص شعله از مسام

عذابیان هلاکش کنند کامی تر

قضا ز کثرت نیش دماغ ساخت مرا

ز شام تا بسحر دیده باز چون عبهر

زدی ز سوز جگر سینهٔ مشبک من

هزار طعن برودت بسینهٔ مجمر

زپیچ و تاب شرائین مضطرب بودم

همیشه دست درآغوش افعی و اژدر

چو حکم فصد رسید از خرد بدین دستور

که شدت مرض از خون فاسدست اکثر

بهر رگم که زدی نوک نشتر فصاد

بجای خون همه سیماب تازه کردی سر

سپهر تامژه در موج شعله غوطه زدی

اگر شدی جگرم بر هوا نفس گستر

سموم گشتی در ساعت از حرارت تب

اگر فکندی بر پیکرم نسیم گذر

بی‌علاج صداعم طبیب حل کردی

بدست شعله بر اطراف جبهه‌ام اخگر

گر آفتاب زدی فال دیدن نبضم

شدی انامل ناریش جمله خاکستر

برون زدی چو عرق از مسام تن گفتی

که چیده‌اند براندام تن بساط شرر

گرانی بدنم گر به بحر رو کردی

هزار کشتی سیار را شدی لنگر

گهی که لرز شبیخون زدی بر اندامم

زمین بزلزله کندی سپهر را محور

زبانگ العطش جان تشنه طبع غیور

زبان گزیدی و کردی گدائی کوثر

دماغ خشک چو امداد عطشدئی کردی

زمغز سوخته گشتی سیاه دامن تر

کشیدی از تف دل دیده‌ام رطوبت اشک

صدف ز تشنه‌لبی جذب کردی آب گهر

هزار شکر کز آن شعله های جانسوزم

نمانده غیر شراری بجسم خاکستر

ولی ضعیف چنانم که گر کشم آهی

شود مجزا غمنامهٔ تنم یکسر

لطیف گشتن اجزای تن چو بوی بهار

همیشه برحذرم دارد از نسیم سحر

تموجی که هواراست از نهایت ضعف

بشکل موجهٔ دریا در آیدم بنظر

ز بسکه بر جگرم گشته استخوان ظاهر

هما چو بیندم از دور تازدم برسر

یکی ببین بترحم تن نزارم را

که ضعف ساخته شریان نمای چون مسطر

ز خشکی نفسم در نوازدن گوئی

که نغمه های ترم را فشرده‌ئی یکسر

همین منم که ز مشت غبار فرق نبود

گرم فتادی صد کوه بیستون بر سر

کنون اگر فتدم برگ لالدئی برفرق

کشد همی سرم آسیب آهنین مغفر

سپهر اگر مددی میکنی کنون وقتست

که طاقتم شده از برگ لاله نازکتر

نمانده قدرت بیمار خفتنم زین پس

ترحمی که شدم نقش بالش و بستر

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی