گنجور

 
طالب آملی

همین گلست کز او باغ حسن رنگین است

ستارهٔ که بمه طرح میدهد این است

رسید با رخ گل، گل شکفته از می ناب

بشهر آینه امروز روز آئین است

مراست بر دل از آسیب روزگار شکست

بدان شمار که بر ابروان او چین است

ز بیم درد دل امروزم از نطر مگریز

بیا که آه من امشب تمام تمکین است

چو عشق کهنه شود تلخی از زمان گیرد

می آنقدر که بود نارسیده شیرین است

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی