گنجور

 
طالب آملی

شب گذشته مرا شمع بخت روشن بود

که گلعذار در آغوش و گل بدامن بود

نبود دوش همانا ز جنس شب ور بود

بفرخی شب معراج طالع من بود

فزود سوز حریفان ز باده پنداری

پیاله آب بر آتش نمود و روغن بود

ز بسکه دیده بر آن چهره داشت سیر جمال

بخاطر آنچه نمی‌گشت سیر گلشن بود

نشسته ماه من و من برابر استاده

بخلوتی که ز شمع جمال روشن بود

ز رشک آنکه بیند گهی رخش چشمم

بروی دلبر و گاهی بچشم روزن بود

بدست دوختمی زخم تیغ یار بدل

هزار رشتهٔ اشکم بچشم سوزن بود

گذشت دوش بدیدار دوست «طالب» را

شبی که کوری چشم هزار دشمن بود

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی