طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۰۴

شب گذشته مرا شمع بخت روشن بود

که گلعذار در آغوش و گل بدامن بود

نبود دوش همانا ز جنس شب ور بود

بفرخی شب معراج طالع من بود

فزود سوز حریفان ز باده پنداری

پیاله آب بر آتش نمود و روغن بود

ز بسکه دیده بر آن چهره داشت سیر جمال

بخاطر آنچه نمی‌گشت سیر گلشن بود

نشسته ماه من و من برابر استاده

بخلوتی که ز شمع جمال روشن بود

ز رشک آنکه بیند گهی رخش چشمم

بروی دلبر و گاهی بچشم روزن بود

بدست دوختمی زخم تیغ یار بدل

هزار رشتهٔ اشکم بچشم سوزن بود

گذشت دوش بدیدار دوست «طالب» را

شبی که کوری چشم هزار دشمن بود