گنجور

 
سیدای نسفی

شبی که خانه ام از روی یار گلشن بود

دماغ سوخته من چو شمع روشن بود

به گرد یار چو پروانه رقص می رفتم

میان آب و عرق شمع تا به گردن بود

چمن چو تاج سیاهوش می نمود از دور

به دشت در نظرم لاله چاه بیژن بود

کریم را نشود دست کوته از احسان

به دیده هر گهری داشتم به دامن بود

مباد صبح به بزمم زند شبیخونی

ز شام تا به سحر چشم من بروزن بود

ز جوی شیر نشد نرم سینه شیرین

چو کوهکن جگر او ز سنگ و آهن بود

نمی رسید خیالم به فکر غازیی بیک

شبی که دوش سخن پای تکیه من بود

چو سیدا ز دلم گریه گرد کلفت برد

چراغ خانه ام امشب ز آب روشن بود

 
 
نسکبان اندروید
محتشم کاشانی

مهی که شمع رخش نور دیدهٔ من بود

ز دیده رفت و مرا سوخت این چه رفتن بود

مرا کشنده‌ترین ورطهٔ محل وداع

سرشگ رانی آن سر پاکدامن بود

فکند چشم حسودم جدا ز دوست چه دوست

[...]

فتحعلی‌شاه

ز رفتن تو مرا دوش کار شیون بود

من از جدایی تو مردم این چه رفتن بود

شب فراق تو از اشک لاله‌گون ای سرو

کنار دامن من جویبار و گلشن بود

مرا ز لعل تو جز بوسه کام دل نبود

[...]

صامت بروجردی

قبیله‌ای که در اطراف او معین بود

زهر بلیه در آن روزگار ایمن بود

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه