گنجور

 
طالب آملی

از لب نرفت مایهٔ تلخی فرو مرا

چون استخوان بمانده گره در گلو مرا

کامم رخ تو دیدن و در خون طپیدنست

در دل مباد بشکنی این آرزو مرا

صید لطافتم چو مزاج گل و نسیم

گر گل شوم عجب که نمایند بو مرا

شادی چو عنکبوت نکردم تنیده تار

ای وای گر غم تو گذارد باو مرا

ای شانه قسمتی بتو دادیم در پذیر

کاکل ترا، عبیر صبا را و او مرا

صید ار منم بدام و کمند احتیاج نیست

بتوان اسیر کرد بیک تار مو مرا

من سرخ‌رو برآیم و او هم، چه حکمتست

با تیغ او اجل چکند روبرو مرا

ای زهر غم خوش آمدهٔ در مذاق من

حاشا که بی‌تو آب رود در گلو مرا

خاکم خمیرمایهٔ مهر و محبت است

های ای صبا ببر بسری کوی او مرا

خو کردهٔ غم مطلب «طالبم» بعیش

کفر است ترک طاعت و تغییر خو مرا

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی