گنجور

 
طالب آملی

از شغل غمم فرصت خاریدن سر نیست

اینست مرا پیشه جز این هیچ هنر نیست

بس عقده که مارا بشب زلف تو بگشود

فیض شب زلف تو کم از فیض سحر نیست

از سر گذرد آب دم تیغ نگاهت

آب دم شمشیر اجل تا بکمر نیست

دردیده حریر سمنم سوزن و خاراست

روزیکه گل روی تو در مدّ نظر نیست

گم کرده مرا عیش و نگریدز فراقم

یعقوب مرا گوشهٔ چشمی به پسر نیست

هر لحظه دلا زین لب شیرین مطلب کام

پر شور مکن کین لب یار است شکر نیست

گو صبر و فراغت شو و بگذر ز ریاضت

آن را که قناعت بیکی لخت جگر نیست

این در توزنی ورنه بنوک قلم از طبع

آوردن زینسان غزلی حد بشر نیست

«طالب» دُرّ معنی زدنت باد مبارک

کین جامه باندازهٔ هر مرد هنر نیست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی