تا چاشت سبوحی زدنم راسببی هست
یعنی که ز شب در بغلم نوش لبی هست
عمریست که یکره من اندوه گزین را
در دل نگذشتست که عیش و طربی هست
ما گریه بوقت سحر انداخته بودیم
غافل که با اندازهٔ زلف تو شبی هست
داری سر خون ریختنی باز که امروز
بر گوشهٔ ابروی تو چین غضبی هست
کوته نکنم دست ز دامان غم عشق
تا در دل افروخته ام تاب و تبی هست
ناگه نرسد آفت دستی گره از زلف
مگشا که بهر انجمنی بی ادبی هست
«طالب» کشش و کوشش ما بی اثری نیست
مطلب بود آماده بهر جا طلبی هست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.