گنجور

 
طالب آملی

عشق است اینکه بیدل و دین می‌کند مرا

مردود آسمان و زمین می‌کند مرا

من خود نمی‌کنم هوس اختیار عشق

لطف شمایل تو برین می‌کند مرا

ذوق فتاد گیست که بر آستان ددست

چون نقش بوسه خاک نشین می‌کند مرا

دل می‌کند خرابم و فرمان عشق نیست

یا رب بگفتهٔ که چنین می‌کند مرا

آنجا که نقش پای کرم هست بأس نیست

شخص امید تکیه برین می‌کند مرا

نسبت بخال عارض حورش نمی‌کنم

داغی که عشق زیب جبین می‌کند مرا

پروای کشتنم نه و هردم نسیم دشت

تکلیف سیر خانهٔ زین می‌کند مرا

نی شکرم بدام درآرد نه انگبین

صید آن تبسم نمکین می‌کند مرا

آهم بدل نماند وگر اینست روزگار

صد پرده بینواتر ازین می‌کند ترا

«طالب» منم که عشق بدین مایه اعتبار

بر گنجهای راز امین می‌کند مرا

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی