گنجور

 
طالب آملی

تا چند بکاوم دل غم پیشهٔ خود را

نشتر کده سازم رگ اندیشهٔ خود را

فرهادم و اندیشهٔ شیرین بسراما

آلوده بجز دل نکنم تیشهٔ خود را

مستم ز شرابی که اگر جوش برآرد

فوارهٔ سیماب کند شیشهٔ خود را

آن شوخ نهالم که گرم برکنی ازجای

بر سطح هوا سبز کنم ریشهٔ خود را

«طالب» ز توکس نو بر آسیب نکردست

برقی همه تن لیک خسی بیشهٔ خود را

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی