گنجور

 
طالب آملی

دوستان شاد شوند از غم پنهانی ما

جمع گردد دل یاران ز پریشانی ما

ما که ویران شدگانیم بدین دلشادیم

که جهانی شده آباد ز ویرانی ما

در سجود صنم از بس که صفا یافته‌ایم

جبههٔ مهر برد نور ز پیشانی ما

جز جگر پارهٔ لذت نکشی مائدهٔ

ایکه بر خود زدهٔ نشتر مهمانی ما

صد نیاز نمکین با روش برهمنست

که یکی نیست در آئین مسلمانی ما

تیغ در برهنگی فاش کند جوهر خویش

مصلحتهاست درین شیوهٔ عریانی ما

«طالب» از روی عروسان سخن بند نقاب

مگشا چند شوی باعث حیرانی ما

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی