گنجور

 
طبیب اصفهانی

یاد آر ای ستمگر از حال خاکساری

روزی اگر به کویت باد آورد غباری

هر کس درین گلستان نخلی نشاند بر داد

جز نخل ما که هرگز باری نداد باری

ما در پس و تو جانا در منزلی نشسته

ما غرقه و تو یارا آسوده در کناری

پر اشگ حسرتم چشم در گرد کلفتم دل

این دشت بیکرانست و آن بحر بی‌کناری

هر کس به وعده گاهی عمری نشسته باشد

از حال ماست آگاه در راه انتظاری

دردا که رفت عمر و از تو نشد نصیبم

نه غمزه نهانی نه لطف آشکاری

کشتی مرا و خونم بادت حلال جانا

یکبار بر مزارم گر افکنی گذاری

بگزیده از نکویان دیگر طبیب خسته

هجران گزین نگاری فرقت پسند یاری

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فرخی سیستانی

ای عاشقان گیتی یاری دهید یاری

کان سنگدل دلم را خواری نمود خواری

چون دوستان یکدل در پیش او نهادم

بستد به دوستی دل ننمود دوستداری

گفتم که دل ستانم ناگاه دل سپردم

[...]

منوچهری

ای لعبت حصاری، شغلی دگر نداری

مجلس چرا نسازی، باده چرا نیاری

چونانکه من به شادی روزی هم گذارم

خواهم که تو به شادی روزی همی‌گذاری

گر دوستدار مایی، ای ترک خوبچهره

[...]

انوری

ای عاشقان گیتی یاری دهید یاری

کان سنگدل دلم را خواری نمود خواری

چون دوستان یکدل دل پیش تو نهادم

بسته به دوستی دل بنموده دوستداری

گفتم که دل ستانم ناگاه دل سپردم

[...]

مجیرالدین بیلقانی

ای شاه عدل گستر عید آمدست بر در

از یار خواه باده وز باده خواه یاری

دانی یقین و داری هرچ آن وجود دارد

جز غیب کان ندانی جز عیب کان نداری

در ملکت فریدون می خواه بهمن آسا

[...]

عراقی

تا چند عشق بازیم بر روی هر نگاری؟

چون می‌شویم عاشق بر چهرهٔ تو باری

از گلبن جمالت خاری است حسن خوبان

مسکین کسی کزان گل قانع شود به خاری!

خواهی که همچو زلفت عالم به هم بر آید؟

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه