گنجور

 
طبیب اصفهانی

ببخشا ای که میر کاروانی

به واپس مانده‌ای بر ره روانی

درین گلشن من آن مرغ غریبم

که بر شاخی ندارم آشیانی

فغان نو به دام افتاده صیدی‌ست

به گوشت گر رسد امشب فغانی

تو و ای فاخته سروت که ما را

بود بس جلوه سر و روانی

جبین طاعتم بنگر که فرسود

ز بس سودم به خاک آستانی

پشیمان گردی از بیداد چون خاست

ز دل آهی، و تیری از کمانی

طبیب خسته وقتش خوش کز او ماند

ز حرف عشق هرسو داستانی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
دقیقی

دریغا میر بونصرا دریغا

که بس شادی ندیدی از جوانی

ولیکن راد مردان جهاندار

چو گل باشند کوته زندگانی

کسایی

به جام اندر تو پنداری روان است

و لیکن گر روان دانی روانی

به ماهی ماند ، آبستن به مریخ

بزاید ، چون فراز لب رسانی

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از کسایی
عنصری

شکفته شد گل از باد خزانی

تو در باد خزانی بی زیانی

همه شمشاد و نرگس گشتی ای دل

چه چیزی مردمی یا بوستانی

ز بوی موی پیچان سنبلی تو

[...]

ابوالفضل بیهقی

دریغا میر بونصرا دریغا

که بس شادی ندیدی از جوانی‌

و لیکن راد مردان جهاندار

چو گل باشند کوته زندگانی‌

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه