گنجور

 
طبیب اصفهانی

دل می برد دل ای هوشمندان

آن عقد دندان آن لعل خندان

این با که گویم کآخر گرفتند

تسبیحم از کف زناربندان

رحمی که بلبل تا چند بیند

در دست گلچین گلهای خندان

تا چند ماند، کوتاه، دستم

از دامن این بالا بلندان

بی درد آگه نبود زدردم

دردم ندانند جز دردمندان

بس رهنوردان مانده بوادی

رفته به منزل رعنا سمندان

پژمرده شد چون در طرف گلشن

خندان شود گل اما نه چندان

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

هر کس که بیند آن لعل خندان

انگشت حیرت گیرد به دندان

با سرو قدت لاف بلندی

از سر نهاده بالابلندان

راه غمت را با آن درازی

[...]

آذر بیگدلی

جان میدهد جان، آن لعل خندان

دل میبرد دل، آن عقد دندان

خوش آنکه گریم، چون ابرو بینم؛

آن غنچه لب را، زان گریه خندان

چون در برآرم، او را گذارم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه