گنجور

 
سوزنی سمرقندی

عید شد ایام ما ناآمده ایام عید

چون رسید از راه با شاه جهان میرعمید

سعد دین صدری که دیدار همایونش بفال

همچو نام شاه مسعود است و چون بختش سعید

قبله اهل قلم ممدوح مخدومی که هست

آستان دولتش محراب اصرار و عبید

مبدی انعام و احسان بنده پرور منعمی

در حق هر بنده ای یک مبدی و صدره معید

بر شه از رأی سدید وی بود آسان گشای

سد اسکندر که هست از خاره و روی و حدید

خاره و روی و حدید اندر گداز آید چو موم

ز آتش شمشیر شه چون خشم شه گردد شدید

چون قلم در پیش او اهل قلم خدمت کند

چون قلم از سر قدم سازند تا باشد مفید

خدمتش ارباب دانش را سراسر فایده است

هرکه را دانش بود داند مفید از مستفید

نور چشم اهل علم و عقل در دیدار اوست

هست بی دیدار او دیده غدودی در قدید

هر کسی در دانشی گوید فریدم هست و نیست

آن ویست از جمله دانش بهر فنی فرید

ای بهر فنی ز هر فاضل زیارت نزد شاه

آبروی جاه تو هر روز بادا بر مزید

هست در بازار جودت جان معن زائده

کرده ای خلقان سخای حاتم طی من یزید

پاکبازی دوست داری در سخا با دوستان

بر دل صافی زنی چون پیر صافی بر مرید

سایه وار از آفتاب جود تست اندر فراز

بخل چون از سایه همنام تو دیو مرید

خاص و عام از قاصی و دانی هواخواه تواند

عمرو و زید و جعفر و صالح و یزید و با یزید

از امام اهل حکمت انوری تا سوزنی

در ره یک مدحت تست رقبه حبل الورید

گر در ایام تو باشندی نباشندی بجز

مادح صدر همایون تو حسان و ولید

مهر تو بر صادر و وارد باحسان و کرم

هست افزونتر که باشد مهر والد بر ولید

در ثنا و مدح تو ارباب نظم و نثر را

نی زبان گردد کلیل و نی شود خاطر بلید

چون قلم گیرد بدان نادر نبان آرد زبان

جان بود استاد کامل عقل شاگرد رشید

هر کجا مدح تو خوانند از خوشی و خرمی

دار تنگ مانی گردد و قصر مشید

باش ممدوح بسی مادح که ممدوجان بسی

زنده نامند از دقیق و کسائی و شهید

تا ز روز شب مدد یابند سال و ماه باد

سال و ماه و روز و شب عیشت هنی عمرت مدید

عید باد ایام عمر تو سراسر چون ز تو

عید شد ایام ما ناآمده ایام عید