گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۲

 

از خون جگر رنگ پذیرد سخن ما
برگی است خزان دیده سهیل از یمن ما
محتاج به شمع مه و خورشید نباشد
چون سینه روشن گهران انجمن ما
از صحبت ما فیض توان برد به دامن
زلف شب قدرست دل پرشکن ما
چون ماهی لب بسته سراپای زبانیم
در ظاهر اگر نیست زبان در دهن ما
بی قیمتی ما ز گران مایگی ماست
کاین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۳۶

 

از خار جفای بت پیمان شکن ما
یک سینهٔ چاک است چو گل، پیرهن ما
در هجر تو، هر پارهٔ دل محشر داغی ست
یک غنچهٔ نشکفته ندارد چمن ما
گویا لب لعل تو دمیده ست فسونی
در گوش نی خامهٔ شیرین سخن ما
در پیش تو هر لحظه به صد رنگ برآرد
بی ساختگی های تو را ساختن ما
کو جذبهٔ معشوق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی