گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۲۴

 

یارا قدحی پر کن از آن داروی مستیتا از سر صوفی برود علت هستی
عاقل متفکر بود و مصلحت اندیشدر مذهب عشق آی و از این جمله برستی
ای فتنه نوخاسته از عالم قدرتغایب مشو از دیده که در دل بنشستی
آرام دلم بستدی و دست شکیبمبرتافتی و پنجه صبرم بشکستی
احوال دو چشم من بر هم ننهادهبا تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

ابوسعید ابوالخیر » ابیات پراکنده » تکه ۶۲

 

صاحب خبران دارم آنجا که تو هستییا جمله مرا هستی یا عهد شکستی
یک دم زدن از حال تو غافل نیم ای دوستصاحب خبران دارم آنجا که تو هستی


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۴

 

ای درسر من از لب میگون تو مستی
با عشق تو درمن اثری نیست از هستی
با چشم خوش دلکش تو نسبت نرگس
چون نسبت چشمست ببیماری و مستی
ازجای برو گو دل وجان چون تو بجایی
وزدست برو گو دو جهان چون تو بدستی
سر زیر لگد کوب غم آریم چو هستیم
درکوی تو راضی شده چون خاک بپستی
هرگز بخلاف تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی