گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۷

 

در نقطه خاک است نهان، گر خبری هست
در پرده این گرد یتیمی گهری هست
ابلیس ز آدم قد افراخته ای دید
غافل که درین پای علم، تاجوری هست
جز رخنه دل نیست، اگر راه شناسی
گرزان که درین خانه تاریک، دری هست
در هر شرری دوزخ نقدی است مهیا
ایمن نتوان شد، ز خودی تا اثری هست
پرگار ترا نقطه بود گوهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

عرفی شیرازی » غزلها » غزل شمارهٔ ۱۲۷

 

گر نخل وفا بر ندهد چشم تری هست
تا ریشه در آب است امید ثمری هست
هر چند رسد آیت یاس از در و دیوار
بر بام و در دوست پریشان نظری هست
منکر نشوی گر به غلط دم زنم از عشق
این نشأ مرا گر نبود با دگری هست
آن دل که پریشان شود از ناله ی بلبل
در دامنش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عرفی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۹

 

مشنو که مرا به ز تو بار دگری هست
مسموع نباشد که ز جان دوست تری هست
راز دهنت باز نمود آن لب شیرین
که پنجاه سخنی نیست که آنجا شکری هست
گفتی بزنم بر جگرت تیر جفائی
از تیر نترسم که مرا هم جگری هست
حال دلم از ناوک آن غمزه بپرسید
او را همه وقتی چو از اینجا گذری هست
چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی