گنجور

 
مشتاق اصفهانی

کی در دل ما جز تو کسی را گذری هست

هم یاد تو باشد اگر اینجا دگری هست

رو تافتم از دل بسراغ حرم دوست

غافل که ازین خانه بآن خانه دری هست

در خانه در بسته فانوس بود شمع

پروانه دلت خوش که ترا بال و پری هست

آن نخل که پروردمش از خون دل خویش

بهر دگرانست گر او را ثمری هست

در معرکه عشق که فتحش ز شکست است

در لشگر برگشته بود گر ظفری هست

مشتاق مجو از خم آن زلف رهائی

کانجا چو گره بسته بهر موی سری هست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال خجندی

مشنو که مرا به ز تو بار دگری هست

مسموع نباشد که ز جان دوست تری هست

راز دهنت باز نمود آن لب شیرین

که پنجاه سخنی نیست که آنجا شکری هست

گفتی بزنم بر جگرت تیر جفائی

[...]

جهان ملک خاتون

ای باد اگرت بر در جانان گذری هست

بنگر که بر احوال جهانش نظری هست

زنهار بگو کز من دلخسته بیندیش

کاین آه جگر سوختگان را اثری هست

بیمار فراقم من و از خود خبرم نیست

[...]

قاسم انوار

زان یار سفر کرده کسی را خبری هست؟

کان ماه مسافر بهمه کوی و دری هست

مردانه قدم نه، خطری نیست درین راه

بر یار توکل کن، اگر هم خطری هست

آخر ز خطرهای طریقت چه شماری؟

[...]

اهلی شیرازی

شمعی که ز سوز دل گرمش خبری هست

زان است که با عاشق خویشش نظری هست

ناصح چه ملامت کنی ام روی نکو بین

جز روی من و روی تو روی دگری هست

گفتی که کباب از جگرت میکنم امشب

[...]

عرفی

گر نخل وفا بر ندهد چشم تری هست

تا ریشه در آب است امید ثمری هست

هر چند رسد آیت یاس از در و دیوار

بر بام و در دوست پریشان نظری هست

منکر نشوی گر به غلط دم زنم از عشق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه