گنجور

امیر معزی » غزلیات » شمارهٔ ۵۵

 

کافر بچه‌ای سنگدل آوردهٔ غازی
دلهای مسلمانان بربوده به‌ بازی
شد در صفت حیلت بازی دل او سخت
تا سست کند قاعدهٔ ملت تازی
هر توبه‌ که دیدیم در اسلام حقیقی است
در عشق همان توبه شد امروز مجازی
سوگند خورم‌ کز دل و جان بندهٔ اویم
هرچند که هرگز نکند بنده نوازی
اندر صف خوبان پری چهره چنان است
کاندر صف شمشیر زنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۸۳۸

 

ای روی تو را موج عرق آینه سازی
آیینه ز عکس تو پریخانهٔ نازی
در چنگل مژگان تو گردون قویدست
گنجشک ضعیفی ست به سر پنجه بازی
ای گلشن نظاره، ز رخ پرده برانداز
تا شبنم این باغ کنم اشک نیازی
چون باد مرو سرسری از سیر گلستان
در هر گره غنچه ببین، گلشن رازی
پروانه، بیا گرم و ز من طرز بیاموز
آتش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی