گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵

 

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابتو ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوزکاغوش که شد منزل آسایش و خوابت
درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشداندیشه آمرزش و پروای ثوابت
راه دل عشاق زد آن چشم خماریپیداست از این شیوه که مست است شرابت
تیری که زدی بر دلم از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵ - نقش حقایق

 

ای چشم خمارین که کشد سرمه خوابتوی جام بلورین که خورد باده نابت
خواهم همه شب خلق به نالیدن شبگیراز خواب برآرم که نبینند به خوابت
ای شمع که با شعله دل غرقه به اشگییارب توچه آتش که بشویند به آبت
ای کاخ همایون که در اقلیم عقابییارب نفتد ولوله وای غرابت
در پیچ و خم و تابم از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار