گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

آن کاکل مشکین که به رخ گشت حجابت

آهست مرا کار پی رفع نقابت

گنجی است ترا حسن کزو دهر شد آباد

لیکن دل دیوانه من گشت خرابت

ساقی می روشن که دل غمزده تیرست

از گردش دوران ز سر زلف بتابت

گر ماه نه ای چون شده از دور گذارت؟

گر عمر نه ای در شدن از چیست شتابت!

گویی ز لبم کام تو چبودکه دهی جام

هم گوی خود ای جان که درین چیست جوابت؟

افسانه خود چون به تو گویم پس عمری

چون بخت من آن لحظه رود چشم بخوابت

فانی ز غم مغبچگان چند وه و آه

شد در نظر پیر مغان وقت انابت