گنجور

حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲

 

در سنبلش آویختم از روی نیاز
گفتم من سودازده را کار بساز
گفتا که لبم بگیر و زلفم بگذار
در عیش خوش‌آویز نه در عمر دراز


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳

 

وقت سحر است خیز ای مایه نازنرمک نرمک باده خور و چنگ نواز
کانها که بجایند نپایند بسیو آنها که شدند کس نمیاید باز


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » از ازل نوشته [۳۴-۲۶] » رباعی ۳۲

 

* ای دل چو حقیقتِ جهان هست مَجاز،
چندین چه بَری خواری ازین رنجِ دراز!
تن را به قضا سپار و با درد بساز،
کاین رفته قلم زِ بهرِ تو ناید باز.


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » گردش دوران [۵۶-۳۵] » رباعی ۴۲

 

* می‌پرسیدی که چیست این نقشِ مجاز،
گر برگویم حقیقتش هست دراز،
نقشی است پدید آمده از دریایی،
و آنگاه شده به قَعْرِ آن دریا باز.


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » گردش دوران [۵۶-۳۵] » رباعی ۴۶

 

از جملهٔ رفتگانِ این راهِ دراز،
بازآمده‌ای کو که به ما گوید راز؟
هان بر سر این دو راهه از روی نیاز،
چیزی نگذاری که نمی‌آیی باز!


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » گردش دوران [۵۶-۳۵] » رباعی ۵۰

 

ما لُعْبَتِگانیم و فلک لُعبَت‌باز،
از روی حقیقتی نه از روی مَجاز؛
یک‌چند درین بساط بازی کردیم،
رفتیم به صندوقِ عدم یک‌یک باز!


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸] » رباعی ۱۱۵

 

وقت سحر است، خیز ای مایهٔ ناز،
نرمک‌نرمک باده خور و چنگ نواز،
کان‌ها که بجایند نپایند کسی،
و آن‌ها که شدند کس نمی‌آید باز!


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸] » رباعی ۱۳۹

 

لب بر لب کوزه بردم از غایت آز،
تا زو طلبم واسطهٔ عمرِ دراز،
لب بر لب من نهاد و می‌گفت به راز:
می خور، که بدین جهان نمی‌آیی باز!


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۲

 

ای جان سماع و روزه و حج و نمازوی از تو حقیقت شده بازی و مجاز
امروز منم مطربت ای شمع طرازوز چرخ بود نثار و قوال انداز


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۳

 

ای جان لطیف بیغم عشق مسازدر هر نفسش هزار روزه است و نماز
پیداست سراپا همه سودا و مجازآخر به گزاف نیست این ریش دراز


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۸

 

ای عشق تو داده باز جان را پروازلطف تو کشیده چنگ جان را در ساز
یک ذره عنایت تو ای بنده‌نوازبهتر ز هزار ساله تسبیح و نماز


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۰

 

ای کرده ز نقش آدمی چنگی سازجانها همه اقوال تو از روی نیاز
ای لعل لبت توانگری عمر درازیک هدیه از آن لعل به قوال انداز


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۴

 

امشب که گشاده است صنم با ما رازای شب چه شبی که عمر تو باد دراز
زاغان سیاه امشب اندر طربندبا باز سپید جان شده در پرواز


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۶

 

بازی بودم پریده از عالم رازتا بو که برم ز شیب صیدی بفراز
اینجا چه نیافتم کسی را دمساززان در که بیامدم برون رفتم باز


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۷

 

بنمای بمن رخ ای شمع طرازتا ناز کنم نه روزه دارم نه نماز
تا با تو بوم مجاز من جمله نمازچون بی‌تو بوم نماز من جمله مجاز


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۸

 

گر بکشندم نگردم از عشق توباززیرا که ز چنگ ما برون شد آواز
گویند مرا سرت ببریم به گازپیراهن عمر خود چه کوته چه دراز


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۴

 

مردانه بیا که نیست کار تو مجازآغاز بنه ترانهٔ بی‌آغاز
سبلت میمال خواجهٔ شهر توئیآخر به گزاف نیست این ریش دراز


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۶

 

من بودم و دوش آن بت بنده نوازاز من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسیدشبرا چه گنه حدیث ما بود دراز


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۸

 

من همتیم کجا بود چون من بازعرضه نکنم به هیچکس آز و نیاز
با خویشتنم خوش است در پردهٔ رازگه صید و گهی قید و گهی ناز و گه آز


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱

 

تا سر نکنم در سرت ای مایهٔ ناز
کوته نکنم ز دامنت دست نیاز
هرچند که راهم به تو دورست و دراز
در راه بمیرم و نگردم ز تو باز


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲

 

نامردم اگر زنم سر از مهر تو باز
خواهی بکشم به هجر و خواهی بنواز
ور بگریزم ز دست ای مایهٔ ناز
هر جا که روم پیش تو می‌آیم باز


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » مختارنامه » باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد » شمارهٔ ۴۴

 

میپرسیدی که چیست این نقش مجاز

گر بر گویم حقیقتش هست دراز

نقشیست پدید آمده از دریایی

وانگاه شده به قعر آن دریا باز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد » شمارهٔ ۷۱

 

تا چند کنی عزیمت دریا ساز

مردانه رو و خویش به دریا انداز

گر هست روی در بُنِ دوزخ مانی

ور نیست روی خویش کجا یابی باز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهارم: در معانی كه تعلّق به توحید دارد » شمارهٔ ۸۴

 

آن سالک گرم روْ که در شیب و فراز

چون شمع فرو گداخت در سوز و گداز

کلّی دلش از عالم جزوی بگرفت

یک نعره زد و به عالم کل شد باز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب ششم: در بیان محو شدۀ توحید و فانی در تفرید » شمارهٔ ۴۵

 

خواهی که ببینی تو به پیدایی راز

خود را ز ورای عقل سودایی ساز

گویی تو که هرچه اندرو مینگرم

چشمی است به صد هزار زیبایی باز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب ششم: در بیان محو شدۀ توحید و فانی در تفرید » شمارهٔ ۸۳

 

در محو دلم ز خویشتن مانَد باز

در توحیدم حجاب افتد آغاز

کاری که مرا فتاد با آن دمساز

کوتاه کنم قصه که کاریست دراز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب هشتم: در تحریض نمودن به فنا و گم بودن در بقا » شمارهٔ ۲۱

 

گر میخواهی که بازیابی این راز

بیخود شو و با بیخودی خویش بساز

چون بیخودیست اصل هر چیز که هست

تو کی یابی چو در خودی جوئی باز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب هشتم: در تحریض نمودن به فنا و گم بودن در بقا » شمارهٔ ۶۱

 

از بس که دلم به بینشان داشت نیاز

بینام ونشان بماندم در تک و تاز

سی سال به جان نشان جانان جستم

من گم شدم ونیافتم او را باز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب دهم: در معانی مختلف كه تعلّق به روح دارد » شمارهٔ ۲۷

 

پنهان گهریست در پسِ پردهٔ راز

وندر طلبش خلق جهان در تک و تاز

با هر دو جهان زیر و زبر میآیی

با خویشتن آی تا گهر یابی باز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب یازدهم: در آنكه سرّ غیب و روح نه توان گفت و نه توان » شمارهٔ ۱۹

 

این دل که بسوخت روز و شب در تک و تاز

میجوشد و میجوید و میگوید راز

چندان که بدین پرده فرو داد آواز

دردا که کسش جواب مینَدْهَد باز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب دوازدهم: در شكایت از نفس خود » شمارهٔ ۲۲

 

ای در غم نان و جامه و آز و نیاز

افتاده به بازار جهان در تک و تاز

کاری دگرت نیست به جز خوش خفتن

گه مزبله پر میکن و گه میپرداز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب شانزدهم: در عزلت و اندوه و درد وصبر گزیدن » شمارهٔ ۱۹

 

تا کی باشی چو آسمان در تک و تاز

در زیر قدم شو چو زمین پستِ نیاز

گر صبر کنی، صبر، کند کار تو راست

ور نه پس و پیش میدو و کژ میباز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب بیستم: در ذُلّ و بار كشیدن و یكرنگی گزیدن » شمارهٔ ۲۷

 

خود را چو زخواب و خور نمیداری باز

پس چه تو، چه آن ستور، در پردهٔ راز

آخر ز وجود خویشتن شرمت نیست

معشوق تو بیدارو تو خوش خفته به ناز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر » شمارهٔ ۱۷

 

تا کی باشم گرد جهان در تک و تاز

سیر آمدم از جهان و از آز و نیاز

مرگی که مرا رهاند از عمر دراز

حقا که به آرزوش میجویم باز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب بیست و ششم: در صفت گریستن » شمارهٔ ۲

 

در عشق مرا چه کار با پردهٔ راز

کار من دل سوخته اشک است و نیاز

هر چند که جهد میکنم در تک و تاز

از دیدهٔ من اشک نمیاستد باز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب بیست و هشتم: در امیدواری نمودن » شمارهٔ ۳

 

تا کی باشم گِردِ جهان در تک و تاز

بر هیچ نه قطع میکنم شیب و فراز

چیزی که فلک نیافت در عمرِ دراز

من میطلبم تا ز کجا یابم باز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی‏ام: در فراغت نمودن از معشوق » شمارهٔ ۳۱

 

چون هر روزیت بیشتر دیدم ناز

هر روز بتو بیشترم گشت نیاز

نظّارگی توئیم از دیری باز

آخر نظری تو نیز بر ما انداز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و یكم: در آنكه وصل معشوق به كس نرسد » شمارهٔ ۵۱

 

گر در طلبت ز روی تو مانم باز

در کوی تو تن فرودهم در تک و تاز

گر دست طلب به وصل رویت نرسد

سر بر پایت بسر برم عمر دراز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و دوم: در شكایت كردن از معشوق » شمارهٔ ۴۳

 

در راه فکندهای مرا در تک و تاز

گه شیب نهی پیش من و گاه فراز

هر لحظه مرا به شیوهای میانداز

مگذار که یک نفس به خویش آیم باز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و سوم: در شكر نمودن از معشوق » شمارهٔ ۱۲

 

چون روی تو مینبینم ای شمع طراز

چون شمع ز تو سوخته میمانم باز

گر بنشینی با تو بسی دارم کار

ور بنیوشی با تو بسی دارم راز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق » شمارهٔ ۱

 

دوش آمد و برگشاد صد پردهٔ راز

در پردهٔ دل جلوهگری کرد آغاز

در داد ندا که ای ز ما مانده باز

برخیز ز پیش و خانه با ما پرداز!


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق » شمارهٔ ۳۶

 

ای باد به سوی زلفِ آن یار بتاز

کوتاه مکن دست از آن زلف دراز

آهم به سرِ زلفِ درازش برسان

بوی جگر سوخته در مشک انداز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهلم: در ناز و بیوفائی معشوق » شمارهٔ ۱۴

 

آن است همه آرزویم عمر دراز

تا پیش از اجل ببینم ای شمع طراز

تو تیغ کشیده از پسم میآئی

من جان بر کف پیش تو میآیم باز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات » شمارهٔ ۴۲

 

بر آب روان و سبزه ای شمع طرازمی در ده و توبه بشکن و چنگ بساز
خوش باش که نعره میزند آب روانمیگوید: رفتم که دگر نایم باز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد » شمارهٔ ۴

 

تا چند ز سودای تو در سوز و گداز

چون شمع آرم به روز شبهای دراز

تا کی ز تو بازمانم ای شمع طراز

مانندهٔ طفل تشنه از پستان باز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد » شمارهٔ ۲۲

 

از بس که ز غم سوختم ای شمع طراز

چون شمع ز تو سوخته میمانم باز

کوتاه کنم سخن که مینتوان گفت

غمهای دلم مگر به شبهای دراز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد » شمارهٔ ۶۶

 

در شمع نگر فتاده در سوز و گداز

برّیده ز انگبین به صد تلخی باز

شاید که زبانْش در دهان گیرد گاز

تا در آتش زبان چرا کرد دراز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد » شمارهٔ ۷۱

 

گفتم: شمعا! چند گدازی مگداز

گفتا: تو خبر نداری از پردهٔ راز

چون نگدازد کسی که او را همه شب

بر سر دو موکل بود از آتش و گاز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع » شمارهٔ ۲۲

 

شمع آمد و گفت: من نیم قلب مجاز

مومی که بود نقره چو قلبش بگداز

گر قلب شود موم همان نقره بود

خود موم سر از پای کجا ماند باز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع » شمارهٔ ۳۶

 

شمع آمد زار زار و میگفت به راز

حال من و آتش است با سوز و گداز

من کرده به درد گریهٔ تلخ آغاز

برّیده ز من یار به شیرینی باز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع » شمارهٔ ۳۹

 

شمع آمد و گفت: مانده در سوز و گداز

کار من غم کشته کی آید با ساز

گرچه همه جمع را زِ من روشنی است

در چشم همه به هیچ میآیم باز


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷

 

بازی بنگر عشق چه کردست آغاز
می‌ناز ازین حدیث و خود را بنواز
بر درگه این و آن چه گردی به مجاز
ساز ره عشق کن برو با او ساز


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸

 

هرگز دل من به آشکارا و به راز
با مردم بی خرد نباشد دمساز
من یار عیار خواهم و خاک انداز
کورا نشود ز عالمی دیده فراز


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹

 

اول تو حدیث عشق کردی آغاز
اندر خور خویش کار ما را می‌ساز
ما کی گنجیم در سراپردهٔ راز
لافیست به دست ما و منشور نیاز


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۰

 

از عشق تو ای صنم به شبهای دراز
چون شمع به پای باشم و تن به گداز
تا بر ندمد صبح به شبهای دراز
جان در بر آتشست و دل در دم گاز


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۱

 

خوشخو شده بود آن صنم قاعده‌ساز
باز از شوخی بلعجبی کرد آغاز
چون گوز درآگند دگر باز از ناز
از ماست همی بوی پنیر آید باز


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۲

 

نادیده ترا چو راه را کردم باز
پیوسته شدم با غم و بگسسته ز ناز
دل نزد تو بگذاشتم ای شمع طراز
تا خسته دل از تو عذر من خواهد باز


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۳

 

خواهی که ترا روی دهد صرف نیاز
دستار نماز در خرابات بباز
مستی کن و بر نهاد هر مست بناز
مر مستان را چه جای روزه‌ست و نماز


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۴

 

عقلی که همیشه با روانی دمساز
دهری که به یک دید نهی کام فراز
بختی که نباشیم زمانی هم باز
جانی که چو بگسلی نپیوندی باز


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶

 

چون کشته ببینی‌ام، دو لب گشته فراز
از جان تهی این قالب فرسوده به آز
بر بالینم نشین و می‌گوی بناز:
کای من تو بکشته و پشیمان شده باز


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

خاقانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰

 

ای نیش به دل زین فلک سفله نواز
وی شیشهٔ عشرت شکن شعبده باز
ای مدت جورت چو ابد دیر انجام
وی نوبت مهرت چو ازل دور آغاز


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱

 

ای زلف بتم به شب سیاهی ده باز
وی شب شب وصل است دژم باش و دراز
ای ابر برآی و پرده بر ماه انداز
وی صبح کرم کن و میا زآن سو باز


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲

 

ای ماه شب است پردهٔ وصل بساز
وی چرخ مدر پردهٔ خاقانی باز
ای شب در صبح‌دم همی دار فراز
ای صبح کلید روز در چاه انداز


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۰

 

از آرزوی خیال تو روز درازدر بند شبم با دل پر درد و نیاز
وز بی‌خوابی همه شب ای شمع طرازمی‌گویم کی بود که روز آید باز


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۱

 

ای دست تو در جفا چو زلف تو درازوی بی‌سببی گرفته پای از من باز
دی دست زاستین برون کرده به عهدوامروز کشیده پای در دامن ناز


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۲

 

آن شد که من از عشق تو شبهای درازبا مه گله کردمی و با پروین راز
جستم ز تو چون کبوتر از چنگل بازرفتم نه چنان که دیگرم بینی باز


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۳

 

زان شب که به روز برده‌ام با تو به نازروز و شبم از غمت سیاهست و دراز
بس روز چنین بی‌تو به سر خواهم بردتا با تو شبی چنان به روز آرم باز


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۴

 

دل شادی روز وصلت ای شمع طرازبا صد شب هجر بیش گفتست به راز
تا خود پس از این زان همه شبهای درازبا روز وصال بی‌غمی گوید باز


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۵

 

گر در طلب صحبتم ای شمع طرازدوش آبله کرد پایت از راه دراز
امشب بر من بیای تا بانگ نمازچون آبله بردست همی باش به ناز


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۶

 

ای دل بخریدی دم آن شمع طرازوی دیده حدیث گریه کردی آغاز
ای عشق کهن ناشده نو کردی دستوی محنت ناگذشته آوردی باز


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴

 

چون دوستی روی تو ورزم به نیازمگذار به دست دشمن دونم باز
گر سوختنیست جان من هم تو بسوزور ساختنیست کار من هم تو بساز


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵

 

کردند دگر نگاربندان از نازدر دست تو دستوانه از مشک طراز
تا کیست که خواهیش به دستان کشتن؟یا چیست که بر دست همی گیری باز؟


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶

 

گر جور کنی نیاورم دل ز تو بازور ناز کنی به جان پذیرم ز تو ناز
چون بنده نپیچد ز خداوندان سروانگاه خداوند چنان بنده نواز


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

عراقی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳

 

اندر همه عمر خود شبی وقت نماز
آمد بر من خیال معشوق فراز
برداشت ز رخ نقاب و می گفت مرا:
باری، بنگر، که از که می‌مانی باز؟


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۵

 

تا روی ترا بدیدم ای شمع تراز
نی کار کنم نه روزه دارم نه نماز
چون با تو بوم مجاز من جمله نماز
چون بی تو بوم نماز من جمله مجاز


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۶

 

در خدمت تو چو صرف شد عمر دراز
گفتم که مگر با تو شوم محرم راز
کی دانستم که بعد چندین تک و تاز
در تو نرسم وز دو جهان مانم باز


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۷

 

در هر سحری با تو همی گویم راز
بر درگه تو همی کنم عرض نیاز
بی منت بندگانت ای بنده نواز
کار من بیچارهٔ سرگشته بساز


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۸

 

من بودم دوش و آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه گنه قصهٔ ما بود دراز


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

ملک‌الشعرای بهار » رباعیات » شمارهٔ ۳۷

 

زاغی می گفت اگر بمیرد شهباز
من جای کنم بدست شاهان از ناز
بلبل بشنید وگفت کای بندهٔ آز
رو لاف مزن با وزغ وموش بساز


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » رباعیات » شمارهٔ ۳۸ - خطاب به حزب دموکرات و حکومت

 

ای ساده‌دلان زر گرگ حیلت‌باز
با جهد شما سیم و زر آورد فراز
چون حب زری ازو نمودید نیاز
ناگاه میانتان جدا کرد چو گاز


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲

 

گه در غزلم سخن کشد جانب راز

گاهی بقصیده میشود دور و دراز

نازم برباعی سخن کوته کن

تا باز شود بحرف لب بندد باز


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

خلیل‌الله خلیلی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹

 

طفلی بودم غنوده بر بستر ناز
برخاست ز دور نغمه های دمساز
تا گوش نهادم نه صدا بود و نه ساز
ای شور جوانی! تو کجا رفتی باز


متن کامل شعر را ببینید ...

خلیل‌الله خلیلی
 

مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۰۳

 

با لاله رخان باغ سرو از سر ناز
می‌کرد ز شرح قد خود قصه دراز
از باد صبا چو وصف قدت بشنید
ز آوازهٔ قامت تو آمد به نماز


متن کامل شعر را ببینید ...

مهستی گنجوی
 

مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۱۰۴

 

از بس که کند زلف تو با روی تو ناز
بیم است که از رشک کنم کفر آغاز
من بندهٔ بادی شوم ای شمع طراز
کو زلف تو را ز روی بر دارد باز


متن کامل شعر را ببینید ...

مهستی گنجوی
 

باباافضل کاشانی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵

 

دانی که چرا زنند این طبلک باز؟
تا گم شده‌گان به راه باز آیند باز
دانی که چرا دوخته اند دیدهٔ باز؟
تا باز به قدر خود کند دیده فراز


متن کامل شعر را ببینید ...

باباافضل کاشانی
 

ابن حسام خوسفی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴

 

ای دست امید ما به لطف تو دراز
بنواز مرا به لطف ای بنده نواز
هرچند تو بی نیازی از ما ما هم
بر خاک در تو روی بر خاک نیاز


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن حسام خوسفی
 

امیر معزی » رباعیات » شمارهٔ ۱۱۰

 

گر بخت بلند خواهی و عمر دراز
از دولت برکیارقی سر بفراز
گر کالبد ملوک جان یابد باز
از وی همه برکیارق آید آواز


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » رباعیات » شمارهٔ ۱۱۱

 

از کوی تو تا کوی من ای شمع طراز
دریاست ز اشک من همه راه دراز
گر هست درآمدن به‌کشتیت نیاز
زان دل که زمن ربوده‌ای کشتی ساز


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » رباعیات » شمارهٔ ۱۱۲

 

چون چشم تو بر دلم شود تیر انداز
زلف تو شود پیش دلم جوشن ساز
کوته نکنم دو دست از آن زلف دراز
کاو تیر به جوشن از دلم دارد باز


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

کمال‌الدین اسماعیل » رباعیات » شمارهٔ ۴۷۸

 

در عشق تو گر زین سپس ای مایۀ ناز
چون گل بکفم چند درست آید باز
در پای تو چون شکوفه گر نفشانم
چون نرگسم آن زر همه در چشم گداز


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » رباعیات » شمارهٔ ۴۷۹

 

در مدح تو مر مرا پس از فکر دراز
کم می آمد معانی خوب فراز
ان شاالله خدای توفیق دهد
تا عذر ثنا بمرثیت خواهم باز


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » رباعیات » شمارهٔ ۴۸۰

 

کردیم دگر شیوۀ رندی آغاز
تکبیر زدیم چار بر پنج نماز
هر کجا که پیاله ییست ما را بینی
گردن چو صراحی سوی او کرده دراز


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

ظهیر فاریابی » رباعیات » شمارهٔ ۵۸

 

شاها به تو دارد همه آفاق نیاز
برخیز جهان بگیر و بخرام و بتاز
از هر طرفی که منزلی کوچ کنی
اقبال دو منزلت به پیش آید باز


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

ظهیر فاریابی » رباعیات » شمارهٔ ۵۹

 

اندر هوس تو صرف شد عمر دراز
در عشق تو کس نباشدم محرم راز
خود را ز تو در دلم بجایی است که من
گر می طلبش کنم نمی یابم باز


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

قدسی مشهدی » رباعیات » شمارهٔ ۴۰۳

 

بر من چو در وصل تو کردند فراز
ای کاش اجل کند به سویم پرواز
بی روی تو ام چه بهره از کام جهان؟
بی زلف تو ام چه حاصل از عمر دراز؟


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » رباعیات » شمارهٔ ۴۰۴

 

بر قرص جو خودم بود دست دراز
گو سفله به نان گندم خود می‌ناز
کی از دگری ناز کشد در عالم؟
آن را که همین به بی‌نیازست، نیاز


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » رباعیات » شمارهٔ ۴۰۵

 

عشق است که چرخ را برآمد به فراز
وز کوتاهی کرده خرد پای دراز
هرچند که داده هر دو را بال، قضا
ماهی با مرغ، کی شود هم‌پرواز؟


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » رباعیات » شمارهٔ ۴۰۶

 

نتوان ز قضا گریختن با تک و تاز
با چرخ چه چاره از جدل کردن ساز
گیرم که شود ناخن تدبیر دراز
نتوان گره ستاره را کردن باز


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » رباعیات » شمارهٔ ۴۰۷

 

خوش نیست زبان رمز را قصه دراز
این نغمه خوش است، لیک در پرده ساز
بگذار که پوشیده بود گوهر راز
نقصان صدف بود دهن کردن باز


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

کمال خجندی » رباعیات » شمارهٔ ۱۹

 

گفتم روزم گفت بدین روز مناز
گفتم که شبم گفت مکن قصه دراز
گفتم زلف گفت که در مار مپیچ
گفتم خالت گفت برو مهره مباز


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی