گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۲

 

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازموانگه همه بت‌ها را در پیش تو بگدازم
صد نقش برانگیزم با روح درآمیزمچون نقش تو را بینم در آتشش اندازم
تو ساقی خماری یا دشمن هشیارییا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم
جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با توچون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم
هر خون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۴

 

اشکست که می‌گردد در کوی تو همرازمو آهست که می‌آید در عشق تو دمسازم
سر حلقهٔ رندان کرد آن طره طرارمدردیکش مستان کرد آن غمزهٔ غمازم
گر صبر کند باری مشکل نشود کارمور دیده بدوزد لب بیرون نفتد رازم
جامی بده ای ساقی تا چهره برافروزمراهی بزن ای مطرب تا خرقه دراندازم
در چنگ تو همچون نی می‌نالم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۶۷

 

گر دل طلبی از من جان هم به تو در بازم
وره دیده خون افشان آن نیز روان سازم
در پای تو غلطیدن کاریست پسندیده
کاری که چنین باشد هر دم ز سر آغازم
گفتم که چه رسم است این بر روی تو برقع گفت
رسمیست بدو خواهیم کاین رسم براندازم
گر شمع رسد در تو بگدازمش از غیرت
باری چو همی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی