گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۳

 

گر می‌نکند لبم بیانتسر می‌گوید به گوش جانت
گر لب ز سلام تو خموش استبس هم سخن است با نهایت
تن از تو همی‌کند کرانهجان بگرفته است در میانت
صورت اگرت چو تیر انداختجانش بکشید چون کمانت
هرچ از تو نهان کند بگویددر گوش ضمیر رازدانت
این دم اگر از میان برونیبازآرد دل کمرکشانت
در باطن کرده خاص خاصتدر ظاهر کرده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۴

 

گل رخت بباغ در فکندست
وز چهره نقاب بر فکندست
بر راه صبا ز شکل غنچه
صد صرّۀ پر ز زر فکندست
اسباب نشاط و عیش عالم
نوروز بیکدگر فکندست
شد تشنه بخون لاله سوسن
زین روی زبان بدر فکندست
چون نافۀ مشک نا رسیده
لاله همه کوه و در فکندست
آمیخته خون و مشک با هم
بی قیمت و بی خطر فکندت
آهویی رمیده گویی آنرا
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل