گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۴

 

جانا بیار باده و بختم بلند کنزان حلقه‌های زلف دلم را کمند کن
مجلس خوش است و ما و حریفان همه خوشیمآتش بیار و چاره مشتی سپند کن
زان جام بی‌دریغ در اندیشه‌ها بریزدر بیخودی سزای دل خودپسند کن
ای غم برو برو بر مستانت کار نیستآن را که هوشیار بیابی گزند کن
مستان مسلمند ز اندیشه‌ها و غمآن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۵۵۲

 

ای دل علم به ملک قناعت بلند کنبر آتش درونهٔ آن جان سپند کن
تا چند زاغ مزبله لختی همای باشخود را به نانمودن خویش ارجمند کن


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۸۳

 

ای دل، علم به ملک قناعت بلند کن
چشم طمع ز خوان خسان بی گزند کن
خاک است هستی تو و خواهی که زر شود
از کیمیای نیستیش بهره مند کن
در خلوت رضا ز سوی الله روزگیر
و ابلیس را به سلسله شرع بند کن
روزی اگر به سوخته محنتی رسی
بر آتش درونه او جان سپند کن
آن کش ریاضتی نبود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی