گنجور

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۸

 

آن کیست ای خدای کز این دام خامشانما را همی‌کشد به سوی خود کشان کشان
ای آنک می‌کشی تو گریبان جان مااز جمع سرکشان به سوی جمع سرخوشان
بگرفته گوش ما و بسوزیده هوش ماساقی باهشانی و آرام بی‌هشان
بی‌دست می‌کشی تو و بی‌تیغ می‌کشیشاگرد چشم تو نظر بی‌گنه کشان
آب حیات نزل شهیدان عشق توستاین تشنه کشتگان را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولانا
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۲۵

 

ای خاک نعل توسن تو تاج سرکشان
دیوانه جمال تو خیل پریوشان
خواهند سرو و گل که به راهت شوند خاک
روی که گشت باغ روی مست و سرخوشان
دی می شدی سواره و من بوسه می زدم
هر جا ز نعل اسب تو می یافتم نشان
مردم ز شوق آن لب میگون خدای را
کز جام نیم خورد خودم جرعه ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۲

 

رفتی و دیده ام به وداع تو خون فشان
جان و دل از قفای تو در خاک و خون کشان
ای چشمه حیات ز شوق تو سوختم
بازآ روان و آتش شوقم فرونشان
دل بسته هوس چه زنم لاف عشق تو
کار مهوسان نبود مهر مهوشان
عاشق کجا به باده برد لب چنین که هست
از ساغر خیال لبت مست و سرخوشان
سیراب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۴

 

تا بر سپهر از زر انجم بود نشاندست در نثار تو بادا درم فشان
این که در ترقی کار تو بس که هستذات تو را بهر سر مو صد نشان ز شان
بر صاف سلسبیل کشان طعنه میزننداز دردجرعه کرمت چاشنی چشان
عدلت ز عدل کسری و کی می‌برد سبقبه ذلت ز بذل حاتم طی می‌دهد نشان
نطق سفیه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی