گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۳

 

عشرت بهار کن، که شود روزگار خوشمی‌در بهار خور، که بود بی غبار و غش
گفتی: به روز شش همه گیتی تمام شدمی‌به، که او تمام نشد جز به ماه شش
بر خیز و زین قیاس دو شش ساله‌ای ببینکز حسن او کند دل ماه دو هفته غش
دست ار به وصل موی میانی رسد به روزاندر میانش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۴۰۶

 

گویم ببخش جان من او گویدم که نهجان بخش من بس است همان گفتن نه اش
چون گل زرشک جامه درانم که تاچراستدر گرد کوی گشتن باد سحر گهش


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۸۰

 

هر بامداد تا به شبم بر سر رهش
وقتی مگر که بنگرم از دور ناگهش
زان گه گهی که پر ز خوی گل کند زنخ
آتش سزد گلاب، چو سیمین بود جهش
آبی کنند هر کسی اندر رهی سبیل
من خون خود سبیل کنم بر سر رهش
گویم ببخش جان من، او گویدم که نی
جان بخش من بس است همان گفتن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۱۰ - و قال ایضاً

 

بخشید خواجه دوش مرا اسب خاص خویش
و انصاف این بود همه از طبع مکرمش
و ربا ورم نداری آنک برو ببین
اسبیست تنگ بسته و لیکن بر آخورش


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل